این روزهای ما

سلام به دوستان نازنینم.

ممنونم که تو این مدت سراغ مارو گرفتید.

راستش با بزرگ شدن حسین، نمی دونم چی باید اینجا بنویسم. گاهی فکر می کنم

بیام یادداشت شخصی بنویسم. مثلا از خودم.

حسین یه ماهه پیش 14 ساله شد. صدای کودکی ش رفت و حالا مثل مردها حرف

می زنه. هنوز هم بی اندازه بامرام و خوش قلبه. و البته داره میره به سمت استقلال

طلبی که ما بزرگترها با خودرایی اشتباهش می گیریم.

دیگه موقع خواب نیازی نداره من کنارش باشم و براش کتاب بخونم. مثل بقیه هم سن

و سالهاش بیشتر با موبایلش مشغوله و اون بازیه که آخرشم اسمشو یاد نگرفتم بازی

می کنه. کلش بود چی بود. دیروز تو تاکسی شنیدم یه پسر 23 4 ساله هم داره با

دوستش راجع به این بازی حرف می زنه. دیدم نه بابا، اپیدمیه و به حسین نمی شه

خرده گرفت.

بین کلاسهای که می رفت زبان رو همچنان میره و دیگه داره دایره لغتش از من و باباش

 بهتر میشه. هنوز عاشق اسب سواری. کلاس موسیقی شو ول کرده اما تقریبا هفته

ای یکی از آهنگهای که دوست داره تمرین می کنه و برامون می خونه. خیلی با

احساس می خونه و واقعا عاطفه آدمو درگیر می کنه.

راستی. گذشت اون دوره ای که باید التماسش می کردیم که بیاد ببریمش سلمونی یا

 لباس فروشی. هر دو هفته خودش میره آرایشگاه و عاشق تیپ زدن شده. لباس ست

 می کنه، مو ژل می زنه، به فکر پوستش هست. (البته هنوزم حاضر نیست ضدآفتاب

بزنه).

خب این از حسین.

حالا من.

 یه اتفاق جدید برام افتاده. کاری رو شروع کردم که هرگز فکرشو نمی کردم وارد این

کار بشم. یه عطاری باز کردم. البته همیشه طب سنتی برام جالب بود و دوست

داشتم و امیر هم داره تخصص طب سنتی می گیره اما عطاری رو دیگه هیچوقت تو

تصوراتم نبود. خلاصه یه سه ماهیه که کار شروع شده. تو این مدت وقت  و از 6 ماه

قبلش وقت زیادی رو صرف خوندن و مطالعه در این مورد کردم و امیر هم که همیشه به

عنوان راهنما هست. دیگه صبح تا شب درگیر همین هستیم. و خیلی خوبه.

این از زندگی این روزای ما.

هر وقت تونستم حتما می یام می نویسم و حتما بهتون سر می زنم.

شاد باشید.

 

/ 1 نظر / 107 بازدید
ناهید(مامان امیرحسین)

شغل جدید مبارک. امیدوارم موفق و پیروز باشی نوشته های شما همه جوره قشنگه. پس از هر چی که شده بیا و بنویس.