انسان های شجاع

سلام.

چه گرد و خاکی گرفته اینجارو. تاریخ آخرین پستم 6 مهره. یعنی به عبارتی میشه....

3ه ما پیش. راستش خودم هم نمی دونم چطور شد که تو این سه ماه نشد که

بنویسم. یه موقع هایی دچار یه بی میلی مفرطی نسبت به بعضی از کارهام

میشم. یه دلیلش اینه. دلیل دیگه ش اینه که مشغول کاری بودم که سرم شلوغ

بود. اگه به نتیجه برسه انشالله اینجا می نویسمش. اما دلیل اصلی ترش این بود

که نمی دونم دیگه باید اینجا چی بنویسم. چون حسین یهو ظرف چند هفته اول مهر

قد کشید و بزرگ شد و کاملا خُلق و خوش عوض شد و از بچگی دراومد. خوب این

وبلاگ رو من وقتی شروع کردم که حسین 5 ساله بود و الان 13 ساله شه و نوشتن

ازش راحت نیست دیگه.

با این حال دلم نمی آد اینجا رو ببندم یا رها کنم. می یام و می نویسم. از خودم از

حسین و شاید از اتفاقهای روزمره ای که دور و برم می افته.

 

فعلا اینو داشته باشید:

یه کار بدی کرد که از دستش ناراحت شدم. 5 دقیقه بعد اومد گفت: مامان،

انسانهای شجاع عذرخواهی می کنن. ببخشید

گفتم: باشه. دیگه تکرار نشه

گفت: نه دیگه. انسان های شجاع نگفته که قبول می کنن دیگه تکرار نکنن.

***

بهش می گم بیا ظرفارو آب بکش. اومده تو آشپزخونه با کوهی از ظرف روبرو شده.

می خنده و می گه: من و این همه خوشبختی محاله.

/ 11 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه مامان الینا

دلمون تنگ شده بود[قلب] درسته بچه ها که بزرگ میشن نوشتن ازشون سخت تر میشه اما شما باش ما خیلی بهتون ارادت داریم شهرزاد جون

مریم مامان سروش

خب بعضی ها هرچی بزرگ بشن بازم اون کودک درون شیرینشون همیشه یه چیزی داره که بشه ازش نوشت.[چشمک]

بابای امیرپارسا

سلام. ,واقعا عمر چه سریع می گذره.... خوب می شه باقی وبلاگ نویسی را به خودش بسپارید. امتحانش ضرر نداره. شاید علاقه نشون بدهد.

سحر مامان کیارش

سلام شهرزاد جون چقدر زود بچه ها بزرگ میشن...انشالله همیشه در کنار هم شاد باشید[قلب]ما هم دوباره با خبرها جدید برگشتیم[چشمک]خوشحال میشیم بهمون سر بزنید[ماچ][خداحافظ]

مامان علیرضا و حسین

بنویس اینجا رو. از حسین آقا هم نشد از اطراف و اکناف و حتی خودتون. این وسط یه چیزایی ضبط می شن که بعدها خیلی ارزشمندند عزیز.[لبخند]

مامان نازنينها

دلمون براتون تنگ شده بود . انشاالله هميشه خوب و خوش و شاد و موفق باشيد

مامان امیررضا

[خنده][خنده][خنده]من و اینهمه خوشبختی محالهههههههه. عزززززززیزم

ملیحه و دخترا

سلام مامان نازنین خوش اومدین ... خدایی دل من که تنگ حرفهای گل پسر شده بود [گل][لبخند]

ناهید(مامان امیرحسین)

مثل اینکه این وقفه توی وبلاگ نویسی مسری بوده. آخه خودم و چندتای دیگه از دوستامم یه مدت به وبلاگمون سر نزده بودیم. من عاشق این جمله قرمزام دوستتون دارم مادر و پسر جذاب و دوست داشتنی

سپیده عمه آریانا

سلام شهرزاد جون خوبی عزیزم رسیدن بخیر کلی دلتنگتون بودم . فدای حسین شیرینم بشم که دلم برای بلبل زبونیهاش تنگ شده بود . الهی همیشه کنار هم خوش و خرم باشید . دوستون داریم [ماچ][بغل][قلب][گل]