دعای خیر مادر

 

گاهی رابطه من و حسین مثل رابطه مادر پسرهای چند نسل پیش میشه. مثل همین امروز

که یه بشور و بساب حسابی داشتم و واسه جارو برقی کشیدن هال یکی رو می خواستم

کمک کنه مبل ها رو بلند کنیم. حسین فردا امتحان فیزیک داره. بهش که گفتم، گفت: نمی

شه بذاری فردا؟ درسم هنوز تموم نشده. گفتم نمیشه بذارم فردا ولی تو برو به درست

برس. خودم یک کاری ش می کنم.

رفت و هنوز 20 ثانیه نگذشته بود که برگشت. با یه قیافه متحیر

گفت:عجب سرعت و قدرتی داره.

پرسیدم چی؟

گفت: آهِ مادر. پام نرسیده به اتاق، زانوم خورد به لبه تخت و خراش برداشت. ببین.

خندیدم و گفتم: به خدا نه. همچین چیزی نبود اصلاً. برو درستو بخون.

گفت: نه بابا. تو راضی نباشی، می زنم امتحان فردامو خراب می کنم- خب از کجا باید

شروع کنیم.

40 دقیقه وقت گذاشت و دونه دونه مبل ها و صندلیهارو برام جابه جا کرد که زیرشو جارو

بکشم. اصلاً غر نزد و هرکاری بهش گفتم با چشم مامان جواب داد. یعنی واقعا انرژِی گرفتم

از همراهی ش.

کارش که تموم شد دیگه نا نداشت. گفت: خب دیگه چیکار باید بکنیم.

گفتم: دیگه هیچی. برو پسری. 

گفت: مطمئنی؟ ملاحظه منو نکنی ها

بغلش کردم و گفتم: خیالت راحت. خیلی کمک کردی. من که ازت راضی ام، خدا ازت راضی

باشه.

همین طور که داشت می رفت،گفت: مرسی مامان، لطفا برای امتحان فردامم دعا کن.

گفتم: برو که دعای خیر مادر پشت سرته.

/ 25 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان محمد فاضل

راست میگی راجع به اینکه وقتی بچه ها بزرگ میشن دیگه آدم یه جورایی نمیتونه براشون بنویسه [زبان] دلم تنگ شد خیلی زیاد گفتم بیام ببینمتون یه احوال پرسی بکنم

مریم مامان سروش

چرا نمیای شهرزادم؟ دلمان تنگیده. بیا یه آب و جارویی...

ملیحه و دخترا

سال نو مبارکککککک [گل]

فرخنده

سلام شهرزاد جون.من مدتها پیش اینجا رو میخوندم ولی مدتی بود کلا وبلاگ نمیخوندم دیگه.پسرم هم سن حسین بود خیلی براش از حسین حرف میزدم،چندبار ازم سراغ گرفته ،همین باعث شد بیام احوالتون بپرسم.ضمن اینکه خودتونم خیلی تو خاطرم موندید.ان شاالله خودتو حسین جون واقای دکتر همیشه خوب وخوش باشید.اگر تو اینستا هستید لطفا به من ای دیشو بدید اگه دوست دارید.

افسانه

سلام به مامان شهرزاد گل و خسته نباشید به شما مامان گل ... من امروز میخواستم یه مطلبی رو تو وبلاگ آرادم بنویسم. خیلی وقته آپ نکردم. یاد شما و پسر گلت افتادم. اونموقع که سر کار میرفتم هر چند وقت یه بار وبلاگتون رو میخوندم و از خوندن خاطراتی گه با پسرت داشتی لذت میبردم. امروز وقتی اومدم دیدم پسرت ماشاله چقدر بزرگ شده یه حالی شدم. چقدر زود این جیگرها بزرگ میشن و ما خاطراتشون رو مرور میکنیم. لذت بردم و کمی هم غمگین شدم از سرعت گذر عمرمون. هنوز انتظار داشتم از حرفای شیرین بچگی اش چیزی ببینم که دیدم ماشاله کمک کار شده برات تو کارهای خونه!!! خدا حفظش کنه عزیزم . زیر سایه شما عزیز نازنین و پدرشون !!!!

افسانه

سلام به مامان شهرزاد گل و خسته نباشید به شما مامان گل ... من امروز میخواستم یه مطلبی رو تو وبلاگ آرادم بنویسم. خیلی وقته آپ نکردم. یاد شما و پسر گلت افتادم. اونموقع که سر کار میرفتم هر چند وقت یه بار وبلاگتون رو میخوندم و از خوندن خاطراتی گه با پسرت داشتی لذت میبردم. امروز وقتی اومدم دیدم پسرت ماشاله چقدر بزرگ شده یه حالی شدم. چقدر زود این جیگرها بزرگ میشن و ما خاطراتشون رو مرور میکنیم. لذت بردم و کمی هم غمگین شدم از سرعت گذر عمرمون. هنوز انتظار داشتم از حرفای شیرین بچگی اش چیزی ببینم که دیدم ماشاله کمک کار شده برات تو کارهای خونه!!! خدا حفظش کنه عزیزم . زیر سایه شما عزیز نازنین و پدرشون !!!!