به خاطر خودم میگی؟
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::     
 
 

مرا به شادی های غیرمنتظره دعوت کن؛ به شب هایی که ناگهان از راه برسی و فریاد بکشی: چمدان ها را ببند بانو. به سفر می رویم.
مرا به رکاب زدن دیوانه وار کنار دریاچه دعوت کن. مرا به معبدی در تبت، به آب تنی در چشمه مقدس در ساعت گرگ و میش، مرا به زیارت باران، مرا به تماشای ستاره های کویر ببر. مرا از دستهای غارتگر روزمرگی بگیر، داغ ملال را از پیشانی لحظه هایم بردار، و از من انسان دیگری بساز.


پيام هاي ديگران ()  سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

 

داری کم کم شبیه مادرت می شوی.
گاهی خودت را غافلگیر می کنی، وقتی داری پهن و خسته راه می روی.گاهی به خودت می آیی، وقتی قوز کرده ای و با کف دست، سر زانوهایت را می مالی. گاهی خودت را می شنوی وقتی با صدایی دورگه آشنایی می گویی: «دیشب تا سر صبح چیزی در کف سرم می کوبید»  گاهی موقع مسواک زدن، بی هوا که  سر بلند می کنی، گونه های فرو افتاده را می بینی و توده غلیظ و چسبناک درماندگی را گوشه چشمانت.

خوب نگاه کن. ته خط را ببین. داری جاده را اشتباهی میروی. راهنمایت را روشن کن


پيام هاي ديگران ()  سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

باران

فنجان چای عصرانه در درست،

مقابل نرده های سفید ایوان،

خیره به حجم سبز روبرو،

و باران

 که از صبح بی وقفه 

 می

        با

             رد


پيام هاي ديگران ()  جمعه ٢٤ مهر ۱۳٩٤ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته


این روزهای ما

سلام به دوستان نازنینم.

ممنونم که تو این مدت سراغ مارو گرفتید.

راستش با بزرگ شدن حسین، نمی دونم چی باید اینجا بنویسم. گاهی فکر می کنم

بیام یادداشت شخصی بنویسم. مثلا از خودم.

حسین یه ماهه پیش 14 ساله شد. صدای کودکی ش رفت و حالا مثل مردها حرف

می زنه. هنوز هم بی اندازه بامرام و خوش قلبه. و البته داره میره به سمت استقلال

طلبی که ما بزرگترها با خودرایی اشتباهش می گیریم.

دیگه موقع خواب نیازی نداره من کنارش باشم و براش کتاب بخونم. مثل بقیه هم سن

و سالهاش بیشتر با موبایلش مشغوله و اون بازیه که آخرشم اسمشو یاد نگرفتم بازی

می کنه. کلش بود چی بود. دیروز تو تاکسی شنیدم یه پسر 23 4 ساله هم داره با

دوستش راجع به این بازی حرف می زنه. دیدم نه بابا، اپیدمیه و به حسین نمی شه

خرده گرفت.

بین کلاسهای که می رفت زبان رو همچنان میره و دیگه داره دایره لغتش از من و باباش

 بهتر میشه. هنوز عاشق اسب سواری. کلاس موسیقی شو ول کرده اما تقریبا هفته

ای یکی از آهنگهای که دوست داره تمرین می کنه و برامون می خونه. خیلی با

احساس می خونه و واقعا عاطفه آدمو درگیر می کنه.

راستی. گذشت اون دوره ای که باید التماسش می کردیم که بیاد ببریمش سلمونی یا

 لباس فروشی. هر دو هفته خودش میره آرایشگاه و عاشق تیپ زدن شده. لباس ست

 می کنه، مو ژل می زنه، به فکر پوستش هست. (البته هنوزم حاضر نیست ضدآفتاب

بزنه).

خب این از حسین.

حالا من.

 یه اتفاق جدید برام افتاده. کاری رو شروع کردم که هرگز فکرشو نمی کردم وارد این

کار بشم. یه عطاری باز کردم. البته همیشه طب سنتی برام جالب بود و دوست

داشتم و امیر هم داره تخصص طب سنتی می گیره اما عطاری رو دیگه هیچوقت تو

تصوراتم نبود. خلاصه یه سه ماهیه که کار شروع شده. تو این مدت وقت  و از 6 ماه

قبلش وقت زیادی رو صرف خوندن و مطالعه در این مورد کردم و امیر هم که همیشه به

عنوان راهنما هست. دیگه صبح تا شب درگیر همین هستیم. و خیلی خوبه.

این از زندگی این روزای ما.

هر وقت تونستم حتما می یام می نویسم و حتما بهتون سر می زنم.

شاد باشید.

 


پيام هاي ديگران ()  جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته


دعای خیر مادر

 

گاهی رابطه من و حسین مثل رابطه مادر پسرهای چند نسل پیش میشه. مثل همین امروز

که یه بشور و بساب حسابی داشتم و واسه جارو برقی کشیدن هال یکی رو می خواستم

کمک کنه مبل ها رو بلند کنیم. حسین فردا امتحان فیزیک داره. بهش که گفتم، گفت: نمی

شه بذاری فردا؟ درسم هنوز تموم نشده. گفتم نمیشه بذارم فردا ولی تو برو به درست

برس. خودم یک کاری ش می کنم.

رفت و هنوز 20 ثانیه نگذشته بود که برگشت. با یه قیافه متحیر

گفت:عجب سرعت و قدرتی داره.

پرسیدم چی؟

گفت: آهِ مادر. پام نرسیده به اتاق، زانوم خورد به لبه تخت و خراش برداشت. ببین.

خندیدم و گفتم: به خدا نه. همچین چیزی نبود اصلاً. برو درستو بخون.

گفت: نه بابا. تو راضی نباشی، می زنم امتحان فردامو خراب می کنم- خب از کجا باید

شروع کنیم.

40 دقیقه وقت گذاشت و دونه دونه مبل ها و صندلیهارو برام جابه جا کرد که زیرشو جارو

بکشم. اصلاً غر نزد و هرکاری بهش گفتم با چشم مامان جواب داد. یعنی واقعا انرژِی گرفتم

از همراهی ش.

کارش که تموم شد دیگه نا نداشت. گفت: خب دیگه چیکار باید بکنیم.

گفتم: دیگه هیچی. برو پسری. 

گفت: مطمئنی؟ ملاحظه منو نکنی ها

بغلش کردم و گفتم: خیالت راحت. خیلی کمک کردی. من که ازت راضی ام، خدا ازت راضی

باشه.

همین طور که داشت می رفت،گفت: مرسی مامان، لطفا برای امتحان فردامم دعا کن.

گفتم: برو که دعای خیر مادر پشت سرته.


پيام هاي ديگران ()  شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

انسان های شجاع

سلام.

چه گرد و خاکی گرفته اینجارو. تاریخ آخرین پستم 6 مهره. یعنی به عبارتی میشه....

3ه ما پیش. راستش خودم هم نمی دونم چطور شد که تو این سه ماه نشد که

بنویسم. یه موقع هایی دچار یه بی میلی مفرطی نسبت به بعضی از کارهام

میشم. یه دلیلش اینه. دلیل دیگه ش اینه که مشغول کاری بودم که سرم شلوغ

بود. اگه به نتیجه برسه انشالله اینجا می نویسمش. اما دلیل اصلی ترش این بود

که نمی دونم دیگه باید اینجا چی بنویسم. چون حسین یهو ظرف چند هفته اول مهر

قد کشید و بزرگ شد و کاملا خُلق و خوش عوض شد و از بچگی دراومد. خوب این

وبلاگ رو من وقتی شروع کردم که حسین 5 ساله بود و الان 13 ساله شه و نوشتن

ازش راحت نیست دیگه.

با این حال دلم نمی آد اینجا رو ببندم یا رها کنم. می یام و می نویسم. از خودم از

حسین و شاید از اتفاقهای روزمره ای که دور و برم می افته.

 

فعلا اینو داشته باشید:

یه کار بدی کرد که از دستش ناراحت شدم. 5 دقیقه بعد اومد گفت: مامان،

انسانهای شجاع عذرخواهی می کنن. ببخشید

گفتم: باشه. دیگه تکرار نشه

گفت: نه دیگه. انسان های شجاع نگفته که قبول می کنن دیگه تکرار نکنن.

***

بهش می گم بیا ظرفارو آب بکش. اومده تو آشپزخونه با کوهی از ظرف روبرو شده.

می خنده و می گه: من و این همه خوشبختی محاله.


پيام هاي ديگران ()  جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

خودِ جهنم

سلام.

وقتی تو خونه ت یه بچه ای داشته باشی که مدرسه تیزهوشان میره اما مدرسه رو

دوست نداره و روز اول مهرو هم به این بهانه که روز اول که کسی مدرسه نمی یاد،

میخواسته دور در کنه، تردید داری که باید فرا رسیدن این روز خجسته رو به بچه

مدرسه ای ها و خانواده هاشون تبریک بگی یا نه؟

حسین با غرغر  مدرسه رفت و با غرغر برگشت. شلوار فرم مدرسه ش انگار تنگه و

ارچه ش هم خشنه و پوستش رو می خوره. وقتی درش می اورد، از پشت در اتاقش

صداشو می شنیدم: مامان نمی دونی چقدر اذیتم کرد. گناهان آدم با این شلوار

بخشیده میشه. خودِ جهنمه.

وحشتناک جو گیره این پسر ما. تا این بچه های والیبال خوش درخشیدند، بچه م

رشته ورزشی شو عوض کرد و رفت والیبال. می گفت مامان، امروز هیشکی تو زمین

فوتبال نبود. همه داشتن والیبال بازی می کردن. اگه گفتی من تو پست کی داشتم

بازی می کردم؟. سعید معروف. پاسور بودم.

 

روی پیشونی ش چند تا جوش کوچولو زده. دارم سربه سرش می ذارم. می گفت:

الهی قربونش برم پسرمو که جوش غرور زده.

می گه مامان، ابراز احساسات باید متناسب باشه با اتفاقی که افتاده.این حرفا مال

دندون درآوردنه.

 


پيام هاي ديگران ()  یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

پنجه طلایی ها

 

 

کلا  از اون تیپ آدمهایی ام که خیلی هیجان زده شدن رو دوست ندارم و دلم می خواد

همه لحظاتم تو آرامش و ریلکس بگذره. اما مگه این بچه های والیبال  می ذارن آدم یه

 دیقه آروم باشه. اون از اون آتیش بازی ای که سر بازی لهستان راه انداختن اونم

دیشب با صربستان. نکنید این کارارو. ما قلبمون ضعیفه بابا.

دست اون آقای ولاسکو هم درد نکنه که بازم در حق تیم ما پدری کرد و آمریکا رو حذف

کرد تا ما بریم بالا. امروز امیر داشت به حسین می گفت ایرانی ها رفتن تو فیس بوک

ولاسکو کلی ازش تشکر کردن، حسین گفت: این اولین باره که سه تا کلمه «ایرانی» و

 «فیس بوک» و «تشکر» یه جا در کنار هم می یاد.

 واقعا یه شهریور پرخاطره برامون ساختن با این بازیهای درخشان، این پنجه طلایی ها.

دست مریزاد!

 ×××

پ.ن

سورپرایزی که گفتم رو تو پست قبلی گذاشتم. دوستان گلم که رمز رو می خوان لطفا

برام اینجا کامنت بذارن. مرسی.

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()  سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته


اون اتفاق

 

اتفاق خیلی خاصی نبود. اگه بود که الان من اینجا انقدر راحت ننشسته بودم.

 

تا نزدیک قله که رفتیم امیر گفت برگردیم. کفش هامون مناسب بالا رفتن از

کوه نبود و خطر سر خوردن بود. هر کی هر جا که بود دور زد و شروع کرد پایین رفتن.

تازه متوجه شدیم که پایین رفتن خیلی سخت تره. چون جاذبه زمین هم می یاد کمک

و کارو سخت می کنه. با قدم های مورچه ای پایین می رفتیم که یکی مثل برق از کنار

 گذشت. نگاه کردم دیدم حسین بود. گفت بابا منو ببین، خودمو سر می دم می رم

پایین.

خودشو سر داد و کلی رفت پایین اما وقتی که ترمز کرد، همونجا کله پا شد. من که تا

یه دقیقه سایلنت بودم از شوک. امیر خودشو بهش رسوند و  تازه وقتی گفت که چیزی

نیست و خدا روشکر شکستگی نداره و فقط خراش جزیی برداشته خیالم راحت شد.

 

 

پای مصدوم چند دقیقه بعد از حادثه:

 

خاله فاطمه در حال دلجویی از مصدوم:

 

 

 

سمیه و علی آقا ومحمدمهدی در حال واکنش نشان دادن به ابعاد فاجعه:

 

تو پست بعدی یه سورپرایز دارم. فعلا خداحافظ

 ***

 

 

پ.ن

همیشه می خوان بدونن چی تو قلبته. چون تا وقتی یه راز نگفته داری، از حوزه

تسلط و کنترلشون بیرونی.

 

 

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()  سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

سردابه 1

 

 

قشنگ ترین قسمت سفر ما سردابه بود. نه اون قسمتش که به امید آبگرمش که می

 گن برای هزار جور  درد خوبه رفتیم و یه وجب جا برای تکون خوردن نبود و چسبیدیم به

دیواره های استخرو اعتماد به نفس اونایی که تو همون یه وجب جا، شلپ شلپ پا می

 زدن و شنای کرال می رفتن و آبو به چشم و چار مردم می پاشیدن، تحسین کردیم. نه

 اون قسمتش که 40 دقیقه از یک ساعت و نیمش رو تو آب بودیم و با خودمون فکر می

کردیم تا الان چند میلیون تا میکروب و ویروس با سلولهای بدنمون آشنا شدن، و بقیه

ش رو تو صف های مختلف کمد و کفش و لباس و غیره ایستادیم. نه اون قسمتش که

بیرون که اومدیم دیدیم حتی اینجا تو دل سردابه هم هستن آقایون نگرانی که تاب

دوری از خانواده شون رو ندارن و چسبیده به در استخر خانمها منتظر زن و بچه شون

هستن.... از سردابه، کوه سرسبزش برامون دوست داشتنی بود و هوای خنکش.

 

تا نزدیکی های قله ش هم رفتیم. اول من و امیر راه افتادیم و بعد دیدیم جماعتی

دنبالمون راه افتادن.

 

 

 

  بعد اون اتفاق افتاد.....

 


پيام هاي ديگران ()  شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

دریاچه شورابیل

 

 

شب اول سفرمون به اردبیل رفتیم دریاچه شورابیل

کنار دریاچه، شهربازی زدن و چند تا مجتمع تجاری عظیم!! انقدر شلوغ بود که به زور

می تونستی راه خودتو از بین ماشینا به جلو باز کنی. هر چی بود صدای بوق ممتد

ماشین های کلافه از ترافیک بود وصدای جیغ آدمها! دلم برای دریاچه سوخت. فکر کردم

سالهاست خوابهاشو  صدای جیغ آدمهایی که سوار ترن برقی یا سفینه بودن تا بی

هیجانی زندگی شون رو با این ترس ها و پیچ و تاب ها و سرگیجه ها پرکنند،آشفته می

کنه. آروم بود و بی دفاع. مثل یه بره تسلیم و مطیع؛ مثل یه محتضر. شاید داشت تو

ذهن گیج و خسته ش خاطرات روزهای خوبش رو مرور می کرد. روزهایی که برای

خودش بین تپه ها لم می داد و تو سکوت شبانه کوهستان به ستاره های آسمون

خیره میشد.

 

 

 


پيام هاي ديگران ()  دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

سفر اردبیل 2

 

انقدر دیر اومدم که خاطره سفر اردبیل که میخواستم بنویسم تبدیل شده به سری

صحنه های دور و مبهم. ولی چند تا نکته ش که برام جالب بود می نویسم:

1- تمام ماه مبارک انقدر شب بیداری داشتم که روز آخرش حسابی تبخال زده بودم.

مسابقات جام جهانی فوتبال بود و بعدش هم مسابقات والیبال جهان و حسین و امیر

بیدار بودن و نگاه می کردن و منم که وقتی یکی تو هال تلویزیون روشن کرده باشه

نمی تونم بخوابم. تموم هم که می شد دیگه وقت خواب نبود کم کم باید فکر سحری

بودم. خلاصه تو این ماه مبارک گرسنگی و تشنگی اذیتمون نکرد ولی بی خوابی

حسابمونو رسید.

 

2-شب آخری بعد از سحر بیدار موندم. چون صبح زود میخواستیم پاشیم وسیله هارا

جمع کنیم و راه بیفتیم. برای این که بتونم بیدار بمونم نشستم یه فیلم دیدم.

«بیلیاردباز» با بازی پل نیومن. فیلمش تاثیر زیادی رو م گذاشت و تمام طول سفر تو

ذهنم می چرخید.

3- ناهار رسیدیم رشت. یه رستوران تو رشت هست به اسم رستوران محرم. می گن

بهترینه تو رشت. داشتیم دنبالش می گشتیم. به هر کی می رسیدیم می گفت: «دور

 بزن.....» این دور بزن رو همه می گفتن و ما نیم ساعت داشتیم دور شهر دور می

زدیم. ولی ارزشش رو داشت. کباب کوبیده هاش حرف نداشت.

4-همسفرهامون سمیه و علیرضا زودتر از ما رسیده بودن. و چون تو اون شلوغی جا

 نبود، یه کلاس جور شده بود که هر دو تا خانواده مجبور بودیم تو همون جا سر کنیم.

برای همین چادر 12 نفره شون رو توش علم کرده بودن که خانمها تو چادر میخوابیدن و

آقایون بیرون. این اولین تجربه تو مدرسه خوابیدن من بود. حس خوبی داشت. من کلا

طرفدار قاعده ارزان سفر کردنم. از این که شبی خدا تومن پول هتل بدم بیزارم. این

دفعه همت کردیم و این عادت رو گذاشتیم کنار.اتفاقا خوش هم گذشت.

5- همسفرهامون علیرضا و سمیه خیلی با صفا، شوخ طبع و خوبن. پسرشون

محمدمهدی خیلی دوست داشتنیه. به تکون می گه کتون و به سفت می گه فست و

 همین شیرین ترش می کنه. علی آقا برامون تعریف می کرد یه بار محمدمهدی بهش

گفت: بابا، رقص بلد نیستی. کاری نداره که. دستاتو می یاری بالا، اینطوری کتون کتون

می دی. ای جونم.

6- امان از این بلای خانمانسوز بازی های آنلاین کامپیوتری. حسین تو سفر یک کم بی

قرار بود به خاطر این که اینترنت نبود و نمی تونست این بازی کلن رو انجام بده و می

 ترسید به دهات مجازی ش حمله کنن و طلاهاشو به غارت ببرن. ببین چی یاد بچه

های مردم می دن. غارت و راهزنی و .....

 

 بقیه ش باشه برای سری بعد. خدا کنه انقدر طول نکشه. الهی آمین.

 

 

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()  چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

سفر اردبیل 1

 

والله خیلی دلم نمی خواد با همون روش کلاسیک بنویسم که کی حرکت کردیم و کی

کجا رسیدیم و کجا توقف کردیم و چی دیدیم و چی خریدیم. دلم میخواد یه سری نکته ها

که تو سفرمون برام جالب بود بگم و یه سری عکس بذارم

اول چند تا عکس:

 

سردابه

 

 

دوستان خوب سفرمون، سمیه علیرضا و پسرشیرینشون محمد مهدی

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()  سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

ما برگشتیم

 

سلام.

می بینم که حسابی بی نظم شدم و به قول ساغر جون، حسابی اینجارو گرد و خاک

گرفته. راستش تو ماه مبارک حساب خیلی کارا از دست آدم در می ره. وبلاگ که جای

خودشو داره. بعدشم که یه چند روزی جاتون خالی رفتیم مسافرت. فکر می کنم گوش

شیطون کر، هفت قرآن در میون از این به بعد منظم تر باشم.

به زودی برمی گردم و از خاطرات سفر می نویسم با چند تا عکس. شاید امشب.

مواظب دلهای مهربونتون باشید.

 

 


پيام هاي ديگران ()  دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته


حکایت من

 

 

 

حکایت این روزای زندگی من شده حکایت تیمی که خوب بازی می کنه، خوب دفاع می

کنه، خوب ضدحمله می زنه، تکنیکی و جنگنده است، فرصت های زیادی داره،

پاس هاش همه بوی گل میدن.اما...... گل نمی زنه.

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()  دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

تولد تو2

 

سلام نازنینم

دارم فکر می کنم نامه رو از کجا شروع کنم و چطور میشه 13 سال با تو بودنمون رو تو

یه نامه دو صفحه ای خلاصه کرد و چطور میشه حس ناب داشتنت رو شرح داد. شاید

بهتره از اولش شروع کنم. از اول اولش که تو ذره ذره در من شکل می گرفتی و من 9

ماه تمام وقت داشتم که شب ها برات شازده کوچولو بخونم و روزها بشینم سر فرصت

 درباره این که چه شکلی هستی و چه جور بچه ای میشی، حسابی خیالبافی کنم.

 اون روزها تو خیالم تو رو می دیدم با یه صورت گرد سفید که مهربونی مثل پدرت، شوخ

 طبع و با معرفتی مثل دایی وخاله هات، عاطفی و بی ریایی مثل عمو  و عمه، دست

به قلمی مثل خودم و خوشرویی مثل همه ما. حالا 13 سال گذشته و خوشحالم که

تمام خیالبافی های مادرانه م  درست از آب دراومده ( البته غیر از دست به قلم بودنت)

 

جان مادر:

تو این 13 سال که تو رو بزرگ کردم، خودم هم همراهت بزرگ شدم و قد کشیدم. با تو

صفای کودکی رو دوباره تجربه کردم که زلال بود و لطیف. با تو مهربانی خالصانه و عمیق

رو از نو مرور کردم. با تو رها بودن و دل به دریا زدن رو دوباره به یاد آوردم ، تو که مثل

همه بچه های دنیا پر از شجاعت زیستن هستی.

من و پدرت خوشحالیم که تو رو داریم و بهت افتخار می کنیم.

و می خوام بدونی که تو شیرین ترین رویای تحقق یافته مایی.

برای لحظه به لحظه عمر عزیزت شادمانی و زیبایی آرزو می کنم.


پيام هاي ديگران ()  سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ - شهرزاد مامان حسین |لینک به نوشته

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر