من شهرزاد هستم. داستان نویس ، نویسنده رادیو و دانشجوی کارشناس ارشد ادبیات. حسین نازنینم متولد 17تیرماه سال هشتاده. در این وبلاگ از خاطراتش می نویسم. صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده مامان شهرزاد
آرشیو وبلاگ
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
دی ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
لینک ها
لینک ترانه منتظرت بودم با صدای حسین
لینک ترانه نابرده رنج با صدای حسین
ترانه منتظرت بودم با صدای حسین در یوتیوب
وبلاگ پسرم حسین
مامان الیانا
اکرم جون و امیرمهدی
دختری برای همه فصول- خاله فریده جون
مریم رزاقی- اندوه مهربان
سحر جون و کیارش
الهام جون و دل آرام
نیلوفرجون و نازنین ها
بهانه جون- روستایی به نام قلبستان
امیرپارسای عزیز
کیان کوچولو و مامانش
زهرا جون و پارسا کوچولو
همایون
ساتیار سام
لیلی،دوست شاعرم
ثمانه جون و مهدیار
اوستا
نسترن جون و باران
نازنین جون و ارغوان
مهرنوش و جینا کوچولو
سمیرا جون و رژین کوچولو
دختر آریایی
زهرا جون و گلش ریحانه
فائزه رسکتی- دوست شاعرم
صدرا و مامانش
پرستو جون
بهار
کدبانوی دیجیتالی
ارشیا گلی
لیلا جون و آرین کوچولو
نوشین جون و هستی
بابا لنگ دراز
کودکان پرشین بلاگ
زهرا سادات و محمدطلا
مزدا و مهرداد
ویولت
پریسا جون و نازنین کوچولو
آرتا و مامان
فاطمه جون و دخترای نازش
آرام جون و نیکان
میچکای عزیز
ویانا کوشمولوی مامان بابا
رویا جون و ایلیا کوچولو
پرنیان و درنیان
ونوشه جون و سارا کوچولو
نیکو
سالی مک براید
آرمینای گل
قزن قلفی
ماه هفت شب- بهاره رهنما
نیکا کوچولو
زهرا جون و سهیل کوچولو
دیبا و پرند و مامانشون
مهر و وفا
خانومی
پارمیدا و مامانی
من و دیبا
ندا جون و ستایش کوچولو
آنا- دوسش
سایه روشن
صوفی عزیز
درساو ایتا ومامانی
آریانا و عمه سپیده
پیانیست- بهارک عزیز
حسین و مامانش
امیرحسین و عمه جون
معصومه جون و سهند کوچولو
آبتین کوچولو و مامانی
آلبوم عکس بچه های باهوش و زرنگ
موسیقی سنتی- فائزه جان
پیجک نت
آپلود عکس و آهنگ
شبنم جان و عسل کوچولو
مریم جون و ماهان
نفس طلایی
شیما و حدیث و مامانشون
نازدونه ها
ماجراهای من و زندگی
دایناسور شناس-پارساجون و مامان وحیده
صفاجون و مانی گردو
پی براه و شایان جون
درناجون و یاشارو کیانا
آرام عزیز
شیرین جون و فریدخت
سایت مدرسه معرفت بابلسر
حامد رمضانی- اجاق
مامان تینا و سینا
محیا کوچولو
مامان ندا- روبین و رادین
باران کوچولو
عسل بانو و علی کوچولو
پگاه و داداشی ها
یلدا و مامان
کوشا و مامان
امیرعلی و نیایش و مامان
ما سه نفر- نازنین و نیما
نرگس جون و پسرها
شبشیدها- شبنم جون و هانا
لیلی جون و یونا
آرزو جون و آرش
متین و نیکان
پیمانه جون و غزل و محمد
پگاهک
نازمنگولا
ویانا
امیرحسین کوچولو
مانی و مامانش
نازنین جون
نلی و باسی
سیندرلا
آسمونی
نیلوفرجون و نازنینها
پروانه جون و مانی
نلی و شانی کوچولو
کوثر
گیج منگولی
سورنا
سمانه جون
همیشه بهار
می گل و گل چه
مهین جون و هانا کوچولو
پنیر خامه ای
سوشیانس و مامان
آزاده جون و ساینا
شنتیا و مامان
امیرسام ومامان
نرگس جون و پرنیان
علی و مهدی و مامانی
پارسا و پگاه و مامانی
زهرا جون،مامان پارسا
مامان شایان و داداشی
آزاده جون و دیانا کوچولو
شهرزاد جون و نگار کوچولو
مبینا و مامان
زینب کوچولو و مامانش
پرنیان-فرشته بهشتی
سلوای عزیز
نیروانا کوچولو و مامان
سهیلاجون
پریسا جون و هلنا کوچولو
خاطرات صورتی
سارینا و مامان
کیانا و مامان
آریا و مامان
شیرین جون و نیما کوچولو
ستایش و مامان
نیوشا و مامان
مامان صدف و آیرین کوچولو
ارغوان- کوچولوهای دوست داشتنی
فاطمه جون و مریم گلی
زهرا نازنازی و مامان
علیرضا و حسین ومامانشون
محمدمتین و مامان رویا
اتل متل یه مادر
امیرعلی و خاله
ملیکا و مامان
سمیه جون و ایلیا
مهرآفرید و مامان سحر
پانیذ کوچولو و مامانی
درسا و مامان سهیلا
مامان شایان و پرنیا
پرهام و مامان
کیمیاجون و مامان شیدا
دوقلوهای ناهمسن-سارا و فاطمه
آدرین و مامان آتنا
سفانه جون و شهداد کوچولو
ماهان عشق ماشین
سارا و پارسا کوچولو
پرهام کوچولوی خوشگل
سیدابوالفضل و مامان
مرد کوچک من
شنتیا و مامان دریا
اسما و اسرا و مامان
شهره مامان سینا
نازلی جون
رامیلا کوچولو و مامان الهام
ارشیا و آدرینا و مامان ندا
آناهل و مامان زهره
آرین گلی و مامانش
روزنگار خانوم شین
آزاده و محمدعلی
باران کوچولو و مامان آرام
امیرعلی و مامان نسترن
سامیار و مامان الی
ساغر و مامان
آندیا جون و مامانی
نازک نارنجی
تینا جون . مامان فرشته
آروین - گیتاریست
پوریا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی

سلام. می بینم که بعد از کلی تاخیر دوباره داریم به روز می شیم. بعد از پروژه ی
بسیار بزرگ و سنگین تکوندن خونه، فکر می کنم لازمه یه وبلاگ تکونی هم داشته
باشیم. دوستای گلم سال نو مبارک. صد سال به این سال ها و امیدوارم شاد و
خوش و سلامت باشید. اول یه بهانه ای برای دیرکردن و نبودنمون بیارم... راستش
این پایان نامه بدجور مارو ناک اوت کرد. یعنی احساس می کنم هر چی جون داشتم
برای این قضیه گذاشتم و بعدش مثل باتری دشارژ شده باید خودمو می زدم به شارژ
تا دوباره احیا بشم. بعد هم که قضیه عید و خونه تکونی و خرید پیش اومد که از آن
جایی که تو این 3 سالی که به خونه جدید اسباب کشی کرده بودیم به خاطر
اشتغالات تحصیلی و این جور چیزا نرسیده بودم درست و حسابی و اونجور که
به دلم بچسبه خونه رو تکون بدم، افتادم به جون خونه و تا جا داشت
تکوندمش. بعد هم عید شد و مهمونی و بازدید و گردش و خلاصه تو این هفته تازه
برگشتیم روی روال عادی و روتین زندگی و دیگه وقتش بود که وبلاگه رو هم یه آپدیتی
بکنیم.
و اما حسین. حسین هم خوبه و همچنان آتیش می سوزونه و سر هرچی که می
خواد و ما موافقت نمی کنیم، رو مغزمون اسکی می ره و با استدلال های آتشینش
سعی می کنه متقاعدمون کنه. درسهاش هم امسال یک کمی سنگین شده که
البته حسین از پسشون بر می یاد. گیرم که با کمی تا اندکی غرغر و ناله.
بریم سر اصل مطلب؟
***
1-
دم عید موقع تمیز کردن اتاقش که شد، رفتم بهش گفتم: پسرم،امروز می خوایم
اتاق تو رو تمیز کنیم. نمی دونی چه عروسی می خوایم بسازیم از اتاقت
با بی خیالی برگشت گفت: بسازید ولی مزاحم من نشید تو ساختن عروس. گریم
عروس بر عهده ی من نیست.
***
2-
هروقت یه سوالی ازش می پرسیم که نمی خواد جواب بده ، در و دیوارو نگاه می
کنه و می خونه: دو دو تا، چهارتا، دو سه تا، شیش تا...
اون روز رفته بود اسب سواری، برگشته بود یه ریز کویر کویر می کرد- کویر اسب
مورد علاقه ی حسین تو کلاس اسب سواریه- داشت می گفت که چقدر کویرو
دوست داره و امروز چقدر نازش کرده و وقتی دست می زنه به پیشونی ش کویر
چطوری چشماشو می بنده و سرشو می یاره بالا و چطوری حسین بهش هویج می
ده و اون چطوری می خوره و...
باباامیر پرسید: حسین کویرو نازش می کنی، بوسش هم می کنی؟
حسین یه خورده فکر کرد و بعد نگاه کرد به در و دیوار و گفت: دو دو تا، چهار تا. دو
سه تا، شیش تا...
چند لحظه بعد
بابایی یه نگاهی به موهای آشفته حسین کرد و گفت: حسین امروز می برمت
سلمونی.
حسین: نخیر من نمی یام.
باباامیر: اِ مگه دیروز نگفتی که مدرسه بهت اخطار دادن
حسین: دو دو تا، چهارتا. دو سه تا....
بابا:اگر امروز با من نیای سلمونی، فردا با ماشین همه شو می زنم.
حسین: اتفاقا مدیرمون هم همین تهدید و کرد، چرا مردها تازگیا خاصیت
جمعی، پویایی پیدا کرده ن.
***
3-
خاله فاطی باتری موبایلشو گم کرده بود و داشت دنبالش می گشت. معمولاً
خانوم های خونه چون همیشه تو خونه می چرخن و وسیله ها رو مرتب و جابه جا
می کنن، جای اشیا گمشده رو بهتر می دونن. باتری خاله رو هم چند روز قبلش به
چشمم خورده بود. رفتم از ته کمد از توی یه کیف درآوردم بهش دادم که بسی مایه
خوشحالی و خوشنودی ش شد. حسین که کلی ذوق زده شده بود با رضایت
خاطر به خاله ش گفت: مامان من خیلی به درد بخوره خاله. دیدی باطریتو برات کشف
کرد؟
***
4-
قرار بود با بابایی ش دوتایی برن خونه مامان جون اینا و من رو با کوهی از درس ها
تنها بذارن. حسین از کی وسایلشو جمع کرده بود و لباساشو پوشیده بود و آماده بود
برای رفتن ولی بابایی نشسته بود سر اینترنت و هی می گفت: الان می ریم، الان
می ریم و ولی دریغ از یه حرکت.
آخرش حسین با ناامیدی گفت: بابا، من ذره ای در تو عزم رفتن نمی بینم.
***
5-
انقدر دست دست کرد و تکالیفشو ننوشت که شب اومد و برق رفت. گفتم: بفرما.
حالا می خوای چیکار کنی؟
گفت: می رم به معلمم می گم: چراغ قوه نداشتم. مشقامو نَ نوشتم
بعد که دید جمله ش شعر شد، با خنده گفت:
بابام منو کتک زد ، یک دل سیر، لگد زد
***
6-
باز سر جمله سازی هاش کلی منو خندوند.
قرار بود با گریستند جمله بسازه. گفت: علی و مادرش گریستند. خوبه؟
من: کجاش خوبه؟ جمله باید کامل باشه.سرو شکل داشته باشه.
حسین: آهان، پس علی و مادرش و خواهرش و برادرش و پدرش و پدر ومادرِ پدرش
گریستند. خوبه؟ 


پيام هاي ديگران () ۱۳٩۱/۱/۳۱ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

سلام. صبح 5شنبه ی دلچسب و آفتابی همگی به خیر. البته اگه هوای شهرتون مثل
ساریِ ما آفتابی باشه.
در این روز آفتابی اما همچنان سرد، حسین آقا طبق معمول 5 شنبه ها از طرف مدرسه
شون رفته اسب سواری. اصولا هفته برای حسین به دو قسمت تقسیم میشه. یک
قسمت، 5شنبه صبحه که میره اسب سواری و قسمت دوم، بقیه ی روزهای هفته
است که داره دعا می کنه که 5شنبه بارون نیاد که بتونه بره اسب سواری. عاشق
یه اسبی شده به اسم کویر که به معنای واقعی کلمه دلشو برده. نمی دونید روزایی
که بارون می یاد و اسب سواری کنسل می شه، چه سوز و گدازی راه می ندازه؛
دقیقا شبیه فیلم های هندی. خدا به داد ما برسه بعدها که این بخواد عاشق بشه.
اون موقع باید چیکار کنیم؟
خب بریم سر اصل مطلب:
یه آزمایش علوم داشت که باید از تو کوچه انواع خاک رو برمی داشتیم و می ریختیم
تو لیوانِ آب و بررسی می کردیم. خاک رو جمع کردیم و حسین کتاب علومشو آورد و
مرحله به مرحله طبق کتاب انجام داد. بعد گفت: حالا نوشته از این آزمایش چه
نتیجه ای می گیرین؟ بعد یه نگاهی به لیوان آزمایش انداخت و گفت: رنگش شبیه
شیرموز شده.
بعد سرشو بلند کرد و با خنده گفت: تنها نتیجه ای که از این آزمایش گرفتم، اینه که
شیرموز می خوام.
***
درس ریاضی شون در مورد کسرهاست.
رفتیم براش لباس خریدیم ازا ین لباس ژیگولی ها. تا خاله ش رو دید، بهش گفت: لباس
مهمونی منو دیدی؟
گفت: نه
گفت: پس سه چهارم عمرت بر فناست.
***
همیشه وقتی سر سفره یه چیزی کمه، به حسین می گم که بره بیاره. دیروز داشتیم
ناهار می خوردیم. لیوان سر سفره کم بود. بهش گفتم: حسین، تو به آشپزخونه
نزدیکتری، برو لیوان بیار
با تعجب گفت: مگه همیشه با این منطق می رفتیم لیوان می آوردیم؟!
***
رفتم یه پالتو گرون برای خودم خریدم. منم مثل بیشتر خانم ها - و البته با در نظر گرفتن
همه ی شرایط و جوانب و احتیاط ها و ضرورت های لازم - عاشق خرید کردن مخصوصا
خرید لباس های شیک و گرونم.
وقتی قیمتش رو به حسین و خاله فاطی گفتم، چشماشون گرد شد. با لبخند
پیروزمندانه ای گفتم: غافلگیر شدین.نه ؟!
حسین شونه هاشو بالا انداخت و گفت: راستش نه مامان؛ از شما بر می یاد. شما
وقتی می خواین خرید کنید، نه خدا رو می شناسید، نه بنده ی خدا رو
من:
***
یه روز تکلیف زیاد داشت. نشست نوشت نوشت نوشت، بعد سرشو از کتاب بلند کرد،
خودکارو گذاشت زمین و دستاشو مالید و گفت: دستام تاول زد بس که نوشتم
من که داشتم خونه رو تمیز می کردم، گفتم: حالا برای این که دست هات هم یه
استراحتی بکنه، برو جارو رو از اون اتاق برام بیار
بلافاصله خودکار رو برداشت و شروع کرد نوشتن و گفت: تاول چیه؟ این سوسول
بازی ها یعنی چه؟
***
از وقتی مدرسه جدید رفته، زبانش خوب شده.
من و بابایی یه فیلم خوب دید بودیم و یه میزگرد سینمایی راه انداخته بودیم و داشتیم
درباره ش بحث می کردیم. حسین داشت تو اتاقش مشق می نوشت. اومد توی هال
یه نگاهی به ما انداخت و رفت به خاله ش گفت: خاله
my mother and my father
are talking to each other
بعد با ذوق دستاشو زد به هم و گفت: دیدی؟!! شعر گفتم.
***
اواخر نوشتن پایان نامه، من حسابی اذیت شدم. روزی که باید پایان نامه رو
تحویل داور ها می دادم، هنوز کلی کار مونده داشتم. چکیده رو می نوشتم، نتیجه می
موند، نتیجه رو می نوشتم، فهرست می موند؛ فهرستو می نوشتم، منابع و.... همه
ش هم سخت و وقت گیر.
آخرش دیگه قاط زدم و شروع کردم به غر زدن که: وای، زوارم در رفت. چقدر سخته. هر
مرحله ش یه خوان رستمه.
حسین با خونسردی جواب داد: فکر می کنی برای چی درس پایان نامه رو می دن
مامان. برای این که آدم ها با سختی های زندگی آشنا بشن.
پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/۱٢/٤ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

سلام. به تاریخ آخرین پست نگاه می کنم. 4 دی ماه. یعنی 1 ماه و بیست روز پیش!!
تو این مدت دلم حسابی برای این جا و دوستای خوب دنیای مجازی م تنگ شده بود.
خوشحالم که دوباره می تونم خونه مونو آب و جارو کنم و منتظر مهمون بمونم. با یه
پست تازه و شیرین موافقید؟!!!
اولش چطوره از این مدتی که نبودیم بگم. من تو این مدت یه مسابقه ی بوکس حسابی
داشتم با پایان نامه م که بالاخره تونستم ناک اوتش کنم و خدارو شکر دو هفته پیش
دفاع کردم و این داستان هم تموم شد رفت پی کار خودش. خدا روشکر استاد ها از
پایان نامه م راضی بودن و نمره م 19:50 شد. این از این.
حسین هم امتحانات ترمش رو با موفقیت پشت سر گذاشت و معدلش 20 شد. باقی
امور هم همونطوری که از قبل داشت پیش می رفت، داره پیش میره و ملالی نیست به
جز دوری شما و البته صعود سرسام آور قیمت سکه و طلا !
خب بریم سر اصل مطلب. بالاخره این پایان نامه ی من تموم شد و این پسری ما پس از
مدتها از نعمت توجه و نوازش مادر بهره مند شد. بچه م دیگه اساسی کمبود محبت
شده بود و یکی از سوالهایی که بعد از بعد از دفاع پایان نامه م با ناراحتی ازم پرسید
این بود که: مامان، نکنه می خوای برای دکترا هم بخونی؟
که وقتی گفتم: فعلاً که نه، بچه یه نفس راحتی کشید. چقدر گناهی ان این بچه ها!
***
1- دیشب دیر خوابیده بود و امروز صبح حسابی گیج می زد. گفتم: می خوای کمکت
کنم برنامه ت رو آماده کنی؟
گفت: آره. و رفت خودشو انداخت رو تختش. گفتم: قرار بود برنامه ت رو برداریم.
گفت: لطفاً کتابها رو از قفسه م بردار، به من نشون بده، وقتی من تأیید کردم، بذار تو
کیفم؛ این جوری به درستی هر چه تمام تر برنامه م آماده میشه.
***
2-
یکی از بزرگترین نگرانی هاش نسبت به مدرسه اینه که یه وقت نکنه معلم ها بهش
تکلیف زیاد بدن. اتفاقا توی مدرسه ی جدیدش چون هر درسی معلم خاص خودشو
داره، این اتفاق بیشتر می افته و حسین حسابی شاکیه. امروز در مورد یکی از معلم
هاش می گفت: من خیلی درس .... رو دوست دارم، ولی معلمش خیلی داره مارو
اذیت می کنه. هر جلسه تا یه خبر بد به ما نده، شب خوابش نمی بره.
***
3-
خاله فاطی خیلی خوابش سبکه. کافیه توی یه اتاق خواب باشه و توی یه اتاق دیگه
100 متر اونورتر یه چراغ روشن بشه تا خاله فاطی از خواب بپره. اتفاقا چون غروب ها
دیر و خسته از سر کار می یاد، زودتر از بقیه می خوابه و موقع هایی که حسین بخواد
از اون اتاقی که خاله خوابه، چیزی برداره، عزا می گیره.حالا چند روز پیش می
خواست، بره توی اتاق؛ پاورچین پاورچین پاورچین و با رعایت همه ی جوانب احتیاط
به اتاق نزدیک شد و با نوک پا آروم درو کنار زد و اولین قدم رو که گذاشت تو اتاق،
چشمای خاله مثل چشمای زی زی گولو باز شد و بچه همون جا خشک شد. چند
دقیقه بعد که از اتاق اومد بیرون، در حالی که سرشو تکون می داد، گفت: یعنی کسی
که بتونه بره توی اتاق چیزی برداره بدون این که خاله فاطی بیدارشه، باید اسمشو تو
کتاب گینس ثبت کنن. زیرش هم بنویسن: مثلاً « سید حسین حسینی، توانست
بدون بیدار کردن فاطی، بیدار شونده ی قهار، وارد اتاق شود و از آن اتاق چیزی بردارد.
***
4-
گربه کم بود، حالا این فکر مشعشع به سرش افتاده که ما براش خوکچه هندی بگیریم.
یه چیزی هم که می خواد، قشنگ روی مخ همه تک چرخ می زنه تا بالاخره جواب
مثبت رو بگیره. انقدر به بابایی گفت من خوکچه هندی می خوام، که بابایی برای این
که موقتاً از دستش خلاص بشه، برگشت گفت: باشه، روش فکر می کنم. اما حسین
این جمله رو به عنوان جواب مثبت در نظر گرفت. اونروز داشت توی گوگل قفس خوکچه
هندی رو سرچ می کرد. یه قفس مناسب پیدا کرد و عکسش رو به من نشون داد.
گفتم: مگه بابایی می خواد خوکچه هندی رو برات بخره؟
گفت: داره فکر می کنه؛ فکر کنم بخره. مامان، این قفس چند باشه برام می خرید؟
گفتم: ده هزار تومن.
گفت: نه دیگه، یک کم سر کیسه رو شل کنید.
گفتم: 15 تومن. دیدم باز قیافه ش ناراضیه. گفتم: دیگه چقدر باید سر کیسه رو شل
کنیم.
گفت: شل، شل. فقط یه گره خیلی کوچیک روش باشه. آخه قیمتش 50 هزار تومنه.
***
5-
تو آشپزخونه یه کشویی دارم به اسم کشو خوراکی ها که کیک و بیسکویت و آدامس
و شکلات و این جور هله هوله ها رو توش می ذاریم. یه موش هم تو خونه داریم که
همه ش به اون کشو ناخنک می زنه. ما که نمی دونیم کی یه؟ شما می دونید؟
واسه همین معمولاً زود به زود کشو مورد نظر خالی و حتی تهش جارو میشه. تازه
شاکی هم هست که چرا کشو رو تند تند پر نمی کنیم.یه بار که کشو خوراکی ها از
خونه خدا هم خالی تر شده بود، رفته در کشو رو باز کرده دیده چیزی توش پیدا
نمیشه، برگشته به من می گه: مامان، جدیداً هله هوله تو این خونه خیلی کم پیدا
می شه، و این موضوع باید بررسی بشه.
***
6-
کافیه یه فقیر در خونه رو بزنه که حسین بدوه یه پولی برداره و بپره تو آسانسور که ببره
بهش بده. این دفعه که رفته بود دم در، وقتی برگشت با ناراحتی گفت: مامان، یکی
از همسایه ها برای فقیره برنج رو از پنجره پرت کرد بیرون.
منم خیلی ناراحت شدم و گفتم:کار بدی کرد. کمک کردن به فقرها لطف ما نسبت به
اونا نیست، وظیفه ی ماست.
گذشت و هر کی رفت سر کار خودش. من به آشپزخونه و حسین، سر تکلیف.
گه گاهی هم با هم حرف می زدیم یا من به سوالهاش جواب می دادم. تا این که نیم
ساعت بعد سرشو از روی کتابش بلند کرد و گفت: ولی مامان عجب حرف آتشینی
زدی ها، خیلی خوشم اومد از اون حرفت.
گفتم: کدوم یکی؟
گفت: تو نیم ساعت پیش چی گفتی؟!!
گفتم: من الان نیم ساعته دارم حرفای حکیمانه می زنم؛ کدومو می گی؟
نگاه مخصوصی بهم انداخت و گفت: اصلاً هم که خودشیفته نیستی.
***
خاله فاطی داشت در مورد طرح هایی دارن تصویب می کنن برای بابایی حرف می زد.
گفت: یکی ش طرح جلبکه. قرار براش ... میلیارد تومن بودجه بگیریم.
حسین پرید وسط حرفش گفت: چقدر جالب. همین جلبکی که برای تحقیر کردن ازش
استفاده می کنن-مثلاً می گن: آی کیوش اندازه ی جلبکه-، ببین چقدر پول توشه.!!
***
رفته کلاس اسب سواری، برگشته، داره برای خاله ش ماوقع رو تعریف می کنه:
خاله، ایندفعه بنزِ اسب ها رو به من دادن. با همه دوست می شد؛ با من هم دوست
شد. اینو بدون اغراق می گم ها، یه دو ساعتی در کنترل من بود.
***
ممنون که تو این مدت مارو تنها نذاشتین و بهمون سر زدین. این دفعه زود برمی گردم.
فعلاً

پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته


سلام. امروز یه روزخیلی خوب بود و من تصمیم گرفتم ثبتش کنم.
امروز جلسه ی عمومی مدرسه ی حسین بود. ما هم که کافیه جلسه ای چیزی باشه؛
آب دستمون باشه می ذاریم زمین بدو بدو می ریم. مخصوصاً که قرار بود حسین هم
برنامه داشته باشه. خلاصه ساعت 3 بعداز ظهر با دوربین و تجهیزات به طرف باشگاه
فرهنگیان، محل جلسه رفتم. چقدر خوبه که بچه ی آدم از اون نوع بچه هایی باشه که
آدم با سرِ بلند وارد مدرسه ش بشه. تا رفتم توی سالن خانوم نبوی، معلم کامپیوتر و
رباتیکش منو دید، گفت: حسین یکیه، عالیه؛ من می خواستم رباتیک رو بدم ارائه کنه،
حیف که واحد زبان زودتر گرفتش.(نقل به مضمون)
حس کردم دو تا بال دو طرفم در اومد و به صورت عمودی رفتم بالا و روی یه ابر، نرم فرود
اومدم. برنامه هنوز شروع نشده بود. رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و مثل بی
ظرفیت ها شروع کردم از حسین که همراه معلم زبانش اینور و اونور می رفت و برای
آماده کردن سالن کمک می کرد، فیلم و عکس گرفتم.

هنوز از تعریف های خانوم نبوی، کامم شیرین بود که آقای عابدینی، مدیر مدرسه که از
کنارم رد می شد و گفت: خانوم حسینی، بابت حسین خیلی باید بهتون تبریک بگم.
خدا حفظش کنه.
اون حرکت رو به بالا و فرود نرم روی ابرها دوباره تکرار شد.
خلاصه برنامه شروع شد و بعد از یه کلیپ، نوبت حسین شد که قرآن بخونه.
این عکسش:

در ادامه برنامه هم حسین رفت بالا و یه قصه ی کوتاهی رو به انگلیسی و فارسی
تعریف کرد.

اینم نمونه ی خطش که سهیلا جون، مامان درسا خوشگلی خواسته بودن که بذارم.

امیدوارم پسرم و همه ی دختر پسرهای گل ایرونی تو همه ی زمینه های علمی و
هنری موفق باشن و ما شاهد موفقیتهاشون باشیم.
اینم چند تا عکس دیگه:





پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/۱٠/٤ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

سلام. ساعت 30/10 دقیقه است و خونه، حس آخرِ هفته رو به خودش گرفته. امیر
جلوی تلویزیون با آسودگی دراز کشیده، دو تا دستش رو پشت سرش قلاب کرده و داره
یه فیلم می بینه. «برف های کلیمانجارو»
فیلم خوبیه. بر اساس یکی از داستان های همینگوی ساخته شده. همین خودش
کافیه تا زیبایی، عمق و تاثیرگذاری فیلم رو تضمین کنه. حالا کارگردانیِ خوب هنری
کینگ و بازی های خوب ستاره های نسل قبل سینما، گریگوی پک و آوا گاردنر و سوزان
هیوارد رو هم بذارید کنارش. فیلم، زخمی رو در وجود آدم به جا می ذاره؛ حس می
کنی مثل قهرمان فیلم، سرگشته ای و گمشده ای داری که برای پیدا کردنش دیره
انگار!!
حسین خوابه. مثل همه ی چهار شنبه ها وقتی می خوابید ذوق کرده بود. ذوق فردا که
می ره پیست اسب سواری و اسبش، کویر رو می بینه. امروز داشت با شوق در
موردش حرف می زد که « خیلی آرومه و لگد نمی زنه و قدش بلنده و...» و ازم می
خواست قردا بذارم دوربینو ببره که ازش عکس بگیره.
و من...
من بعد از چندین ساعت چشم گردوندن تو منابع و کتاب های مختلف دنبال مطلبی
که می خوام، چشمام دو دو می زنه. فردا آخر هفته است و به خودم می گم« چطوره
یک کم استراحت کنم»
امروز حسین حرف خیلی جالبی زد. هر روز که از مدرسه می یاد انقدر کار رو سرش
ریخته که فرصت نمی کنه به من گیر بده. اما چهارشنبه ها استثناست. می یاد و لم
می ده جلوی تلویزیون و کارتون یا فیلمش که تموم شد، می ره دراز می کشه رو
تختش و منو صدا می کنه که کنارش باشم که با هم حرف بزنیم یا شوخی کنیم و تو
سرو کله ی هم بزنیم یا صدای عروسک هاشو براش در بیارم. از نظر وقت شناسی
هم، چی بگم! اگر «وقت شناسی برای احضار کردن مامان»، یه واحد درسی بود،
حسین حتماً با تک ماده قبول می شد. درست موقعی که من بعد از کلی فکر کردن یه
چیزی به ذهنم رسیده و دارم تند تند یادداشت می کنم و یا وقتی که دارم مایه کتلت
رو هم می زنم و روغن رو گازه داره داغ میشه،یک دفعه: مااااااماااااان، کی می یای
پیشم؟!!!!!
امشب هم با یه کارد تیز افتاده بودم به جون ماهی و برنجم داشت رو گاز قل قل
می کرد که علامت دادن ها و دلبری های حسین شروع شد: مامان، می شه خواهش
کنم بیای پیشم؟!
من: تو این اوضاع احوال همینم مونده بود.
اگه قرار بود، «مخ زدن و طرف مقابل رو با اصرار کچل کردن» هم یه واحد درسی باشه،
حسین حتما شاگرد اول کلاس بود.
بعد از چند بار که صدا کرد و نتیجه نگرفت، صداشو شنیدم که گفت: آنان که خاک را
به نظر کیمیا کنند، آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند.
نقطه ی ضعف ما مامانها اینه که این جور وقت ها نمی تونیم جلوی خنده مون رو
بگیریم و نتیجه چی می شه: دیگه خندیدی و باید بیای.
بهش گفتم: باشه، پس چند دقیقه صبر کن.
ماهی رو فلفل نمک زدم و انداختم تو تابه و داشتم دستمو می شستم که باز صداش
اومد: ما هنوز منتظر اون گوشه ی چشم هستیم ها.
بلا نگیری بچه.
وقتی رسیدم کنارش فوری از اون قیافه ی مظلوم دراومد و مثل پلنگ حمله کرد منو
محکم گرفت و گفت: حالا گروگان می گیرمت.
***
2-
امروز صبح از طرف مدرسه رفته مسابقه ی خوش نویسی. خطش قشنگه. اما
یه رقیبی داره که هر سال اون اول می شه. اینجا اسمشو بذاریم پدرام.
امروز تا اومد خونه گفت: مامان، خیلی قشنگ نوشتم، فکر کنم ایندفعه پدرام رو
شکست بدم.
شب داشتیم درمورد هنرهاش حرف می زدیم. گفتم: مامانی، خوشنویسی و خوندن
دو تا هنری که تو خیلی داری و اگه جدی بگیری مطمئنم موفق می شی.
گفت: آره، مخصوصاً تو خوشنویسی می تونم پدرام رو بترکونم
گفتم: هیچوقت از هنرت برای ترکوندن کسی استفاده نکن.
گفت: پس چی؟ برای این که ترکونده بشم استفاده کنم؟
گفتم: نه، برای این که یه چیز زیبایی به این دنیا اضافه کنی، استفاده کن.
یک کم نگاهم کرد و گفت: به به، بسیار حکیمانه بود.
***
بابایی پیتزا گرفته. حسین عین عقاب خیمه زده رو پیتزا ها.
من و بابایی و خاله فاطی هم کم کم می آیم سر سفره. من می گم: من خیلی اهل
پیتزا نیستم. همین یه قاچ برام کافیه.
خاله می گه: اتفاقاً منم خیلی اهلش نیستم.
حسین با خوشحالی می گه: هر کی نمی خوره بره عقب. یه وقت تو رودربایسی
نمونین ها.
***
داره کتف بابایی رو ماساژ میده. بابایی داره با من حرف می زنه و واکنشی به تلاشهای
بی دریغ حسین نشون نمیده.
با ناراحتی میگه: یه «آخیش» هم محض رضای خدا می گن.
***
داشتیم عکسای حسین و محمدمهدی رو می دیدم.
حسین گفت: چقدر خوب می نشست تا ازش عکس بگیری.
گفتم: آره. چقدرم اون موقع یاد تو افتادم
پرسید: چرا یادم افتادی؟
گفتم: هر دفعه اشکمو در می یاری تا ازت دو تا عکس بگیرم.
گفت: حالا چرا یادم افتادی. من که اونجا بودم. می گفتی، زنده برات اجرا می کردم
گفتم: چی رو؟
گفت:اشک درآوردن موقع عکس گرفتن رو.
***
خوش باشید و یلدا مبارک.
پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/٩/۳٠ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

سلام.
بین کارهای فشرده ی پایان نامه یه آنتراکتی پیش اومد، گفتم بیام یه سر به اینجا بزنم
و یه حالی از شما بپرسم و یه کمی خلاصه و مفید از اوضاع و احوالمون بگم.
اولا ممنون از دوستای گلم که به اون یکی وبلاگ حسین سر زدن و کامنت گذاشتن.
خیلی خیلی لطف کردین.
ثانیا ببخشید که یه مدتی فرصت نمی کنم به خونه های مجازی تون سر بزنم. انشالله
در اولین فرصت.
الان که دارم اینو می نویسم، دقیقاً سه ساعته که پشت لپ تاپم و بی وقفه دارم تایپ
می کنم. حسین داره تکالیفش رو انجام میده. 5 روز تعطیل بود و حسابی خوش به
حالش بود. بابا امیر هم داره مقاله ای رو می خونه. آهنگ ملایمی با صدای « فرهاد»
پخش می شه. صدای دلنواز ژیانو و آهنگی به زبان انگلیسی. خونه در یه « حس آبی»
غرقه. احساس آرامش و سبکبالی می کنم.
بریم سر اصل مطلب؟
***
1-
چند روزیه ساعد و کتف بابا امیر کمی درد می کنه. حسین که هنوز نشانه های یکی
یدونه بودن رو تو خودش داره، رفته بهش می گه: بابایی، بغلم کن.
می گه: بغلت کنم؟!!! دستم درد می کنه بابا.
حسین کاملاً مستدل جواب می ده: کمرت باید درد کنه که بتونی از زیر بار این
مسئولیت شونه خالی کنی.
***
2-
داشتیم از بابلسر برمی گشتیم خونه. خاله فاطی که سرما خورده، یک کم بی حال
بود. یه نگاهی از آینه ماشین بهش انداختم و گفتم: بهتری؟
اومد جواب بده که همون لحظه عطسه ش گرفت.
حسین با خنده گفت: جوابتو کلاً با این عطسه گرفتی ها مامان.
از حرفش خنده م گرفت و توی کیفم دنبال دفترم گشتم که حرفشو یادداشت کنم.
پیداش نمی کردم.حسین با شوخ طبعی گفت: می خوای دستمو بیارم روش بنویسی؟
***
3-
توی راه یه جا پیاده شد، پرید رفت برای خودش و بابایی مینی پیتزا گرفت. تازه هم
ناهار خورده بود. بابایی چند تا گاز زد و چون زیاد سوسیس داشت،خوشش نیومد.
حسین بلافاصله گفت: بابا اگه نمی خوری، من در خدمتتون هستم ها.
نشست جفتشو در سکوت خورد و بعد در حالی که داشت می ترکید، مثل کسی که
یه مأموریت مهم رو انجام داده و با آخر رسونده با آسودگی گفت: خب اینم از
مینی پیتزاها.
بابایی با حیرت گفت: هر دو تا رو خوردی؟
گفت: آره. دارم می ترکم. الان از چشمام دو تا مینی پیتزا می زنه بیرون. همه
چیزو نارنجی میبینم، رنگ سوسیس ها.
***
4-
خاله فریده داشت برای حسین نیمرو درست می کرد. حسین سبک نیمرو درست
کردن خاله رو خیلی دوست داره. ذوق زده گفت: خاله فریده توی درست کردن
نیمرو متخصصه. بعد به من گفت: مامان، مثل اون سؤاله است. غذا برای انسان
مثل -----برای ماشین است. حالا باید بگیم، پیکاسو در نقاشی مثل ------ در درست
کردن تخم مرغ است.
جواب: فریده.
***
5-
5 شنبه عصر رفتم مدرسه دنبالش. بچه از صبح رفته بود اسب سواری. برگشته بود
سریع یه دوش گرفته بود، سرِ پا یه غذایی خورده بود و رفته بود کلاس رباتیک تا 6
غروب. تو راه برگشت با دلسوزی گفتم: الهی بگردم. امروز خیلی خسته شدی.
بچه کلی سورپرایز شد. با خوشحالی گفت: مامان، این از اون سخنان نادر بود که
تو گفتی. خستگی م در رفت.
گفتم: خب از صبح کلاس بودی دیگه. امشب هم نمی خواد تنبک تمرین کنی.
چشماش گرد شد و ذوق زده گفت: مامان با این حرفت خستگیِ دفعه ی بعدم
هم در رفت.
***
برای امتحانش استرس داشت. کنارش نشستم، دستش رو گرفتم و گفتم: الهی درد و
بلات به جون مامانی.
با ناراحتی گفت: این چه حرفیه می زنی مامان؟!!
گفتم: چه اشکال داره؟!
گفت: نخیرم. درد و بلای خودمه، خودم صاحبشم، دلم نمی خواد بدم به تو.
پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/٩/۱۸ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

سلام. عزاداری همه تون قبول.
متاسفانه به خاطر این که خیلی سرم شلوغ شده نمی تونم تا مدتی به روز کنم. شاید
تا دو هفته ی دیگه. و متاسفانه نمی تونم در این مدت بیام و وبلاگ هاتون رو بخونم.
اما یه خبری دارم. حسین خودش یه وبلاگ زده به نام خاطرات من. توی نی نی وبلاگ.
تمرین درسی شون بوده اما خودش علاقمند شده و سه بار به روز هم کرده.
آدرسش اینه:
http://www.hossein1380.niniweblog.com/
لینکش هم تو وبلاگ من هست. می تونید بخشی از خاطراتش رو اونجا بخونید. امروز یه
جمله ای بامزه ای گفت. رفتم یادداشت کنم، برگشت تندی گفت: مامان اینو
یادداشت نکن. چون خودم می خوام تو وبلاگم بنویسشم.
فکر نکنم دیگه بذاره من چیزی اینجا بنویسم.
ولی خیلی خوشحالم راستش. و
امیداورم تو وبلاگ نویسی منظم و ساعی باشه.
پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/٩/۱۳ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

سلام سلام سلام.
می بینم که حضورم حسابی کم رنگ شده.
عمرا اگه بذارم. اینم یه آپ جدید.
***
اول این که اوضاع، همون جوریه که بود و ما حسابی دور از جون شما مشغول روزمرگی
هستیم و من هر روز یه مقدار چاشنی غر و نق هم اضافه می کنم. مگه می شه
آدم پایان نامه داشته باشه و غر به جون روزگار نزنه. اصلا شدنی نیست؛ یعنی
امورات آدم نمی گذره. ولی خب از انور هم هر سه تامون تو این وانفسای
سرماخوردگی و آنفلوانزا سالم و سلامتیم که خیلی جای شکر داره. اینم پاچه خواری
خدمت خدای عزیز.
دوم:
خاله سپند عزیز از دوستای قدیمی وبلاگ ما که حق آب وگل دارن اینجا، ازم خواسته
بود که بگم حسین تو مدرسه عضو چه گروه هاییه و چیکار می کنه. راستش خیلی
گروه خاصی ندارن. اگه هم دارن حسین اینطوری نیست که خیلی علاقمند باشه.
فقط عاشق سوارکاریه و تمام هفته رو بی صبرانه منتظره که 5شنبه بشه و بره
پیست. عضو تیم فوتبالشون هم هست که ظاهراً دوره ای تشکیل میشه و بعد از
اتمام مسابقات می پاشه. اما چیزی که بسی مایه خوشنودی من و بابایی شده
اینه که حسین الحمدلله رب العالمین واحد رباتیکشون رو هم دوست داره و عضو تیم
4 نفره رباتیک مدرسه شون شده و 5 شنبه ها براشون کلاس فوق العاده گذاشتن
3 ساعت!!
به قول بچگی های حسین: بعد دیگه همین.
***
اما اصل مطلب:
داره تکلیف می نویسه که طبق معمول همیشه که یه طرف بدنش درد می گیره،
اومده دستشو گذاشته رو شکمش می گه: مامانی، دلم درد می کنه و به خودش
می پیچه.
خب بالاخره ما هم 10 ساله داریم بچه بزرگ می کنیم دیگه. تجربه داریم در حد
بوندس لیگا. بهش می گم باشه مامان، برو ده دقیقه دراز بکش، بعد پاشو به
تکالیفت برس.
می گه: همین؟!! نمیخوای به بابا تلفن کنی؟
می گم: نه، گناه داره. نگران می شه.
با چشما گرد شده می گه: خب نگران بشه. بهتر از اینه که من سقط شم بمیرم.
***
2-
قبل از کنسرتشون داشتن تو اتاق بغلی سالن تمرین می کردن و آماده می شدن.
به خانوم مسوولشون می گه: تشنمه.
خانوم راهنمایی ش می کنه که: می تونی بری دستشویی ( کنار اتاق) آب بخوری.
قیافه حسین تو هم می ره
و می گه: مرثی، سیراب شدم.
***
3-
دارم به درس جمله سازی ش کمک می کنم. بلد نیست با جهل جمله بسازه.
می گم: جهل، مایه ی ....
بعد از کمی فکر...با خنده می گه: افتخار ماست.
***
4-
دیروز با یه سوال عجیب منو حسابی غافلگیر و سورپرایز کرد. می دونید ازم پرسید:
مامان، نظر تو چیه؟ به نظر تو عشقِ قبل از ازدواج بهتره یا عشق بعد از ازدواج؟!
من: 
***
خب دیگه فعلاً 
پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/۸/٢۸ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته


سلام. ممنون از دوستای گلم به خاطر ابراز لطف و مهربونی شون.صبح سرد و بارانی
و برفی پاییزی تون به خیر. به قول شاعر همه چی آرومه. امیدوارم برای شما هم
همینطور باشه.
این چند تا خاطرش از پارسال جامونده. در واقع یادداشت کرده بودم پشت کتابم که
بیام وارد کنم اینجا که فراموش کرده بودم:
1-
پارسال هم حسین تو انتخابات شورا شرکت کرد. و برای تبلیغات، بابایی یه سری
اعلامیه و بورشور تبلیغاتی براش درست کرد. بعد از ظهر حسین ناراحت اومد خونه
و گفت که رقباش اعلامیه هاشو از رو در و دیوار و بُرد کندن.
من گفتم: تو چرا اعلامیه اونارو نکندی؟ چون فکر می کردی که نباید رفتار بدشون رو
با بدی جواب بدی؟!!
حسین جوابی نداد.
من: آفرین پسرم. خوشحالم که به درک و شعور اجتماعی بالایی رسیدی.
حسین: نه مامان، من زنگ آخر متوجه شدم که تبلیغات منو کندن. بعدشم که رفتم
بکَنم، زنگ مدرسه خورد.
من:
***
داریم از تو خیابون رد می شیم. دستش رو می گیرم که ازش مراقبت کنم. دستش
رو از دستم در میاره، نگاه ناراحتی به من می کنه و می گه: من دیگه کلاس
چهارمم... و سرشو تکون می ده و می گه: واقعا متاسفم برای خودم.
***
3-
پارسال آبان ماه هم با همکلاسی ش سپهر که عکسشو تو پست قبلی گذاشتم
کنسرت داشتن. سپهر سنتور زد و حسین تنبک زد و خوند. فردای روزی که برای اولین
بار که با هم تمرین کردن، وقتی از مدرسه برگشت،با ذوق ازش پرسیدم: سپهر چی
می گفت؟
حسین: در مورد چی؟
من: تمرین دیروز
حسین: هیچی.
من: تو مدرسه در موردش حرف نمیزنید؟
حسین: نه بابا، تو موسسه هم به زور در موردش حرف می زنیم.
***
داشتم برای امتحان درس می خوندم. هی می اومد به پرو پام می پیچید. بابایی
همهمه ش باهام حرف میزد و خلاصه حواسمو پرت می کردن.بالاخره به تنگ اومدم
و گفتم: شب بداخلاق شدم نگین چرا بداخلاق شدی.
حسین: چرا بد اخلاق میشی؟
من: چون شما نمی ذارید درس بخونم.
حسین: اگه بذاریم درس بخونی مشکل حله؟
من: آره
حسین: می دونی مامان، من کلاً از حل کردن مشکلات مردم خیلی بدم می یاد
و شیرجه زد روی بساط درس و کتابم
***
4-
داشتن با بابایی بازی وشوخی می کردن. بابایی به شوخی دو تا آروم زد روی گونه
ش. حسین نگاه مخصوصی بهش انداخت و بعد با خودش غر زد: ای بابا، این همه می
ره خرج می کنه، یدونه پیچ نمی خره واسه دستش.
***
5-
اینم از ماه رمضون جا مونده:
داشت در مورد یکی از مسئولان مدرسه ش جرف می زد. بابایی گفت: این خانومی
که می گی، همونیه که یه بار با مدیرتون اومده بود اداره ما؟
حسین گفت: چه می دونم.! اونی که اومده بود اداره شما چه شکلی بود؟
باباامیر گفت: چادری بود.
حسین: نه، منظورم اینه که قیافه ش چه شکلی بود.قیافه شو توضیح بده.
بابایی با خنده: حسین بابایی، منو از این مأموریت معاف کن، مامانی ناراحت می شه.
من که داشتم تو آشپزخونه ظرف می شستم و پشتم بهشون بود، چنگالی که تو
دستم بود، گرفتم طرفش و به شوخی گفتم: اتفاقا منتظر بودم شروع کنی تا همینو
پرت کنم طرفتون.
بابا امیر گفت: دیدی حسین، دیدی؟!! کمر به قتل من بسته. اگه اتفاقی برای من
افتاد بدون که کار کی بوده. ولی تو باید یاد منو زنده نگه داری.یه فیلم بساز اسمش
رو بذار امیرنامه ( معادل مختار نامه)، به همه بگو که پدرت با لب روزه شهید شد.
حسین در تمام مدت که بابایی حرف می زد ساکت نگاهش کرد و بعد بی مقدمه
گفت: بسه بابایی، بسه، انقدر کولی بازی در نیار.
***
داشتم سایت مدرسه حسین اینارو نگاه می کردم. دیدم عکسای انتخابات شورا شون
رو زدن توش. حالت حسین انقدر جدیه انگار انتخابات رییس جمهوریه. با اجازه مدرسه،
چند تا عکسش رو اینجا می ذارم.




پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/۸/٢٢ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته


سلام. این بار سرم یک کمی شلوغ بود و کمی دیرتر اومدم. نیومده هم می خوام برم.
اما قول می دم زود برگردم با یه پست خوب.
فعلا این دو تا خبر مصور رو داشته باشید.
اول این که حسین انتخاب شد برای تیم فوتبال مدرسه شون برای یه دوره مسابقه.
اینم عکسای اولین مسابقه:




نتیجه رو نپرسید که عمراً بگم.
دوم این که حسین امروز کنسرت داشت.و تنبک نوازی کرد. فیلمش رو نمی تونم
بذارم چون متاسفانه خواننده شون اجراش خوب نبود.



فعلا
پيام هاي ديگران () ۱۳٩٠/۸/٢۱ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته



