Cool Slideshows

 
به خاطر خودم ميگي؟
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
یه روز خوب

سلام. امروز یه روزخیلی خوب بود و من تصمیم گرفتم ثبتش کنم.

امروز جلسه ی عمومی مدرسه ی حسین بود. ما هم که کافیه جلسه ای چیزی باشه؛

 آب دستمون باشه می ذاریم زمین بدو بدو می ریم. مخصوصاً که قرار بود حسین هم

برنامه داشته باشه. خلاصه ساعت 3 بعداز ظهر با دوربین و تجهیزات به طرف باشگاه

فرهنگیان، محل جلسه رفتم. چقدر خوبه که بچه ی آدم از اون نوع بچه هایی باشه که

آدم با سرِ بلند وارد مدرسه ش بشه. تا رفتم توی سالن خانوم نبوی، معلم کامپیوتر و

رباتیکش منو دید، گفت: حسین یکیه، عالیه؛ من می خواستم رباتیک رو بدم ارائه کنه،

حیف که واحد زبان زودتر گرفتش.(نقل به مضمون)

حس کردم دو تا بال دو طرفم در اومد و به صورت عمودی رفتم بالا و روی یه ابر، نرم فرود

اومدم. برنامه هنوز شروع نشده بود. رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و مثل بی

 ظرفیت ها شروع کردم از حسین که همراه معلم زبانش اینور و اونور می رفت و برای

 آماده کردن سالن کمک می کرد، فیلم و عکس گرفتم.

 

 هنوز از تعریف های خانوم نبوی، کامم شیرین بود که آقای عابدینی، مدیر مدرسه که از

 کنارم رد می شد و گفت: خانوم حسینی، بابت حسین خیلی باید بهتون تبریک بگم.

 خدا حفظش کنه.

اون حرکت رو به بالا و فرود نرم روی ابرها دوباره تکرار شد.

خلاصه برنامه شروع شد و بعد از یه کلیپ، نوبت حسین شد که قرآن بخونه.

این عکسش:

در ادامه برنامه هم حسین رفت بالا و یه قصه ی کوتاهی رو به انگلیسی و فارسی

 تعریف کرد.

اینم نمونه ی خطش که سهیلا جون، مامان درسا خوشگلی خواسته بودن که بذارم.

 

امیدوارم پسرم و همه ی دختر پسرهای گل ایرونی تو همه ی زمینه های علمی و

هنری موفق باشن و ما شاهد موفقیتهاشون باشیم.

اینم چند تا عکس دیگه:

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/۱٠/٤ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

یه آخیش

سلام. ساعت 30/10 دقیقه است و خونه، حس آخرِ هفته رو به خودش گرفته. امیر

جلوی تلویزیون با آسودگی دراز کشیده، دو تا دستش رو پشت سرش قلاب کرده و داره

یه فیلم می بینه. «برف های کلیمانجارو»

فیلم خوبیه. بر اساس یکی از داستان های همینگوی ساخته شده. همین خودش

کافیه تا زیبایی، عمق و تاثیرگذاری فیلم رو تضمین کنه. حالا کارگردانیِ خوب هنری

 کینگ و بازی های خوب ستاره های نسل قبل سینما، گریگوی پک و آوا گاردنر و سوزان

 هیوارد رو هم بذارید کنارش. فیلم، زخمی رو در وجود آدم به جا می ذاره؛ حس می

 کنی مثل قهرمان فیلم، سرگشته ای و گمشده ای داری که برای پیدا کردنش دیره

 انگار!!

حسین خوابه. مثل همه ی چهار شنبه ها وقتی می خوابید ذوق کرده بود. ذوق فردا که

می ره پیست اسب سواری و اسبش، کویر رو می بینه. امروز داشت با شوق در

 موردش حرف می زد که « خیلی آرومه و لگد نمی زنه و قدش بلنده و...» و ازم می

خواست قردا بذارم دوربینو ببره که ازش عکس بگیره.

و من...

 من بعد از چندین ساعت چشم گردوندن تو منابع و کتاب های مختلف دنبال مطلبی

که می خوام، چشمام دو دو می زنه. فردا آخر هفته است و به خودم می گم« چطوره

 یک کم استراحت کنم»

امروز حسین حرف خیلی جالبی زد. هر روز که از مدرسه می یاد انقدر کار رو سرش

 ریخته که فرصت نمی کنه به من گیر بده. اما چهارشنبه ها استثناست. می یاد و لم

می ده جلوی تلویزیون و کارتون یا فیلمش که تموم شد، می ره دراز می کشه رو

تختش و منو صدا می کنه که کنارش باشم که با هم حرف بزنیم یا شوخی کنیم و تو

سرو کله ی هم بزنیم یا صدای عروسک هاشو براش در بیارم. از نظر وقت شناسی

هم، چی بگم! اگر «وقت شناسی برای احضار کردن مامان»، یه واحد درسی بود،

حسین حتماً با تک ماده قبول می شد. درست موقعی که من بعد از کلی فکر کردن یه

چیزی به ذهنم رسیده و دارم تند تند یادداشت می کنم و یا وقتی که دارم مایه کتلت

 رو هم می زنم و روغن رو گازه داره داغ میشه،یک دفعه: مااااااماااااان، کی می یای

پیشم؟!!!!!

امشب هم با یه کارد تیز افتاده بودم به جون ماهی و برنجم داشت رو گاز قل قل

می کرد که علامت دادن ها و دلبری های حسین شروع شد: مامان، می شه خواهش

 کنم بیای پیشم؟!

من: تو این اوضاع احوال همینم مونده بود.

اگه قرار بود، «مخ زدن و طرف مقابل رو با اصرار کچل کردن» هم یه واحد درسی باشه،

حسین حتما شاگرد اول کلاس بود.

بعد از چند بار که صدا کرد و نتیجه نگرفت، صداشو شنیدم که گفت: آنان که خاک را

به نظر کیمیا کنند، آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند.

نقطه ی ضعف ما مامانها اینه که این جور وقت ها نمی تونیم جلوی خنده مون رو

بگیریم و نتیجه چی می شه: دیگه خندیدی و باید بیای.

بهش گفتم: باشه، پس چند دقیقه صبر کن.

ماهی رو فلفل نمک زدم و انداختم تو تابه و داشتم دستمو می شستم که باز صداش

 اومد: ما هنوز منتظر اون گوشه ی چشم هستیم ها.

بلا نگیری بچه.

وقتی رسیدم کنارش فوری از اون قیافه ی مظلوم دراومد و مثل پلنگ حمله کرد منو

محکم گرفت و گفت: حالا گروگان می گیرمت.

***

2-

امروز صبح از طرف مدرسه رفته مسابقه ی خوش نویسی. خطش قشنگه. اما

یه رقیبی داره که هر سال اون اول می شه. اینجا اسمشو بذاریم پدرام.

امروز تا اومد خونه گفت: مامان، خیلی قشنگ نوشتم، فکر کنم ایندفعه پدرام رو

 شکست بدم.

شب داشتیم درمورد هنرهاش حرف می زدیم. گفتم: مامانی، خوشنویسی و خوندن

 دو تا هنری که تو خیلی داری و اگه جدی بگیری مطمئنم موفق می شی.

گفت: آره، مخصوصاً تو خوشنویسی می تونم پدرام رو بترکونم

گفتم: هیچوقت از هنرت برای ترکوندن کسی استفاده نکن.

گفت: پس چی؟ برای این که ترکونده بشم استفاده کنم؟

گفتم: نه، برای این که یه چیز زیبایی به این دنیا اضافه کنی، استفاده کن.

یک کم نگاهم کرد و گفت: به به، بسیار حکیمانه بود.

***

بابایی پیتزا گرفته. حسین عین عقاب خیمه زده رو پیتزا ها.

من و بابایی و خاله فاطی هم کم کم می آیم سر سفره. من می گم: من خیلی اهل

 پیتزا نیستم. همین یه قاچ برام کافیه.

خاله می گه: اتفاقاً منم خیلی اهلش نیستم.

حسین با خوشحالی می گه: هر کی نمی خوره بره عقب. یه وقت تو رودربایسی

نمونین ها.

***

داره کتف بابایی رو ماساژ میده. بابایی داره با من حرف می زنه و  واکنشی به تلاشهای

بی دریغ حسین نشون نمیده. 

با ناراحتی میگه: یه «آخیش» هم محض رضای خدا می گن.

***

داشتیم عکسای حسین و محمدمهدی رو می دیدم.

حسین گفت: چقدر خوب می نشست تا ازش عکس بگیری.

گفتم: آره. چقدرم اون موقع یاد تو افتادم

پرسید: چرا یادم افتادی؟

گفتم: هر دفعه اشکمو در می یاری تا ازت دو تا عکس بگیرم.

گفت: حالا چرا یادم افتادی. من که اونجا بودم. می گفتی، زنده برات اجرا می کردم

گفتم: چی رو؟

گفت:اشک درآوردن موقع عکس گرفتن رو.

***

خوش باشید و یلدا مبارک.


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/٩/۳٠ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

مینی پیتزا

سلام.

بین کارهای فشرده ی پایان نامه یه آنتراکتی پیش اومد، گفتم بیام یه سر به اینجا بزنم

و یه حالی از شما بپرسم و یه کمی خلاصه و مفید از اوضاع و احوالمون بگم.

اولا ممنون از دوستای گلم که به اون یکی وبلاگ حسین سر زدن و کامنت گذاشتن.

خیلی خیلی لطف کردین.

ثانیا ببخشید که یه مدتی فرصت نمی کنم به خونه های مجازی تون سر بزنم. انشالله

در اولین فرصت.

الان که دارم اینو می نویسم، دقیقاً سه ساعته که پشت لپ تاپم و بی وقفه دارم تایپ

می کنم. حسین داره تکالیفش رو انجام میده. 5 روز تعطیل بود و حسابی خوش به

حالش بود. بابا امیر هم داره مقاله ای رو می خونه. آهنگ ملایمی با صدای « فرهاد»

پخش می شه. صدای دلنواز ژیانو و آهنگی به زبان انگلیسی. خونه در یه « حس آبی»

غرقه. احساس آرامش و سبکبالی می کنم.

بریم سر اصل مطلب؟

***

1-

چند روزیه ساعد و کتف بابا امیر کمی درد می کنه. حسین که هنوز نشانه های یکی

 یدونه بودن رو تو خودش داره، رفته بهش می گه: بابایی، بغلم کن.

می گه: بغلت کنم؟!!! دستم درد می کنه بابا.

حسین کاملاً مستدل جواب می ده: کمرت باید درد کنه که بتونی از زیر بار این

 مسئولیت شونه خالی کنی.

***

2-

داشتیم از بابلسر برمی گشتیم خونه. خاله فاطی که سرما خورده، یک کم بی حال

بود. یه نگاهی از آینه ماشین بهش انداختم و گفتم: بهتری؟

اومد جواب بده که همون لحظه عطسه ش گرفت.

حسین با خنده گفت: جوابتو کلاً با این عطسه گرفتی ها مامان.

از حرفش خنده م گرفت و توی کیفم دنبال دفترم گشتم که حرفشو یادداشت کنم.

 پیداش نمی کردم.حسین با شوخ طبعی گفت: می خوای دستمو بیارم روش بنویسی؟

***

3-

توی راه یه جا پیاده شد، پرید رفت برای خودش و بابایی مینی پیتزا گرفت. تازه هم

ناهار خورده بود. بابایی چند تا گاز زد و  چون زیاد سوسیس داشت،خوشش نیومد.

حسین بلافاصله گفت: بابا اگه نمی خوری، من در خدمتتون هستم ها.

نشست جفتشو در سکوت خورد و بعد در حالی که داشت می ترکید، مثل کسی که

 یه مأموریت مهم رو انجام داده و با آخر رسونده با آسودگی گفت: خب اینم از

مینی پیتزاها.

بابایی با حیرت گفت: هر دو تا رو خوردی؟

گفت: آره. دارم می ترکم. الان از چشمام دو تا مینی پیتزا می زنه بیرون. همه

چیزو نارنجی میبینم، رنگ سوسیس ها.

***

4-

خاله فریده داشت برای حسین نیمرو درست می کرد. حسین سبک نیمرو درست

کردن خاله رو خیلی دوست داره. ذوق زده گفت: خاله فریده توی درست کردن

نیمرو متخصصه. بعد به من گفت: مامان، مثل اون سؤاله است. غذا برای انسان

مثل -----برای ماشین است. حالا باید بگیم، پیکاسو در نقاشی مثل ------ در درست

کردن تخم مرغ است.

جواب: فریده.

***

5-

5 شنبه عصر رفتم مدرسه دنبالش. بچه از صبح رفته بود اسب سواری. برگشته بود

سریع یه دوش گرفته بود، سرِ پا یه غذایی خورده بود و رفته بود کلاس رباتیک تا 6

غروب. تو راه برگشت با دلسوزی گفتم: الهی بگردم. امروز خیلی خسته شدی. 

بچه کلی سورپرایز شد. با خوشحالی گفت: مامان، این از اون سخنان نادر بود که

تو گفتی. خستگی م در رفت.

گفتم: خب از صبح کلاس بودی دیگه. امشب هم نمی خواد تنبک تمرین کنی.

 چشماش گرد شد و ذوق زده گفت: مامان با این حرفت خستگیِ دفعه ی بعدم

هم در رفت. 

 ***

برای امتحانش استرس داشت. کنارش نشستم، دستش رو گرفتم و گفتم: الهی درد و

بلات به جون مامانی.

با ناراحتی گفت: این چه حرفیه می زنی مامان؟!!

گفتم: چه اشکال داره؟!

گفت: نخیرم. درد و بلای خودمه، خودم صاحبشم، دلم نمی خواد بدم به تو.


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/٩/۱۸ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

وبلاگ حسین

سلام. عزاداری همه تون قبول.

متاسفانه به خاطر این که خیلی سرم شلوغ شده نمی تونم تا مدتی به روز کنم. شاید

 تا دو هفته ی دیگه. و متاسفانه نمی تونم در این مدت بیام و وبلاگ هاتون رو بخونم.

اما یه خبری دارم. حسین خودش یه وبلاگ زده به نام خاطرات من. توی نی نی وبلاگ.

تمرین درسی شون بوده اما خودش علاقمند شده و سه بار به روز هم کرده.

آدرسش اینه:

http://www.hossein1380.niniweblog.com/

لینکش هم تو وبلاگ من هست. می تونید بخشی از خاطراتش رو اونجا بخونید. امروز یه

 جمله ای بامزه ای گفت. رفتم یادداشت کنم، برگشت تندی گفت: مامان اینو

یادداشت نکن. چون خودم می خوام تو وبلاگم بنویسشم.

فکر نکنم دیگه بذاره من چیزی اینجا بنویسم.ناراحت ولی خیلی خوشحالم راستش. و

امیداورم تو وبلاگ نویسی منظم و ساعی باشه.قلب


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/٩/۱۳ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

عشق

سلام سلام سلام.

می بینم که حضورم حسابی کم رنگ شده.

عمرا اگه بذارم. اینم یه آپ جدید.

***

اول این که اوضاع، همون جوریه که بود و ما حسابی دور از جون شما مشغول روزمرگی

هستیم و من هر روز یه مقدار چاشنی غر و نق هم اضافه می کنم. مگه می شه

آدم پایان نامه داشته باشه و غر به جون روزگار نزنه. اصلا شدنی نیست؛ یعنی

امورات آدم نمی گذره. ولی خب از انور هم هر سه تامون تو این وانفسای

سرماخوردگی و آنفلوانزا سالم و سلامتیم که خیلی جای شکر داره. اینم پاچه خواری

خدمت خدای عزیز.

دوم:

خاله سپند عزیز از دوستای قدیمی وبلاگ ما که حق آب وگل دارن اینجا، ازم خواسته

بود که بگم حسین تو مدرسه عضو چه گروه هاییه و چیکار می کنه. راستش خیلی

گروه خاصی ندارن. اگه هم دارن حسین اینطوری نیست که خیلی علاقمند باشه.

فقط عاشق سوارکاریه و تمام هفته رو بی صبرانه منتظره که 5شنبه بشه و بره

پیست. عضو تیم فوتبالشون هم هست که ظاهراً دوره ای تشکیل میشه و بعد از

اتمام مسابقات می پاشه.  اما چیزی که بسی مایه خوشنودی من و بابایی شده

اینه که حسین الحمدلله رب العالمین واحد رباتیکشون رو هم دوست داره و عضو تیم

4 نفره رباتیک مدرسه شون شده و 5 شنبه ها براشون کلاس فوق العاده گذاشتن

3 ساعت!!

به قول بچگی های حسین: بعد دیگه همین.

***

اما اصل مطلب:

داره تکلیف می نویسه که طبق معمول همیشه که یه طرف بدنش درد می گیره،

اومده دستشو گذاشته رو شکمش می گه: مامانی، دلم درد می کنه و به خودش

می پیچه.

خب بالاخره ما هم 10 ساله داریم بچه بزرگ می کنیم دیگه. تجربه داریم در حد

بوندس لیگا. بهش می گم باشه مامان، برو ده دقیقه دراز بکش، بعد پاشو به

تکالیفت برس.

می گه: همین؟!! نمیخوای به بابا تلفن کنی؟

می گم: نه، گناه داره. نگران می شه.

با چشما گرد شده می گه: خب نگران بشه. بهتر از اینه که من سقط شم بمیرم.

***

2-

قبل از کنسرتشون داشتن تو اتاق بغلی سالن تمرین می کردن و آماده می شدن.

به خانوم مسوولشون می گه: تشنمه.

خانوم راهنمایی ش می کنه که: می تونی بری دستشویی ( کنار اتاق) آب بخوری.

قیافه حسین تو هم می ره سبزو می گه: مرثی، سیراب شدم.

***

3-

دارم به درس جمله سازی ش کمک می کنم. بلد نیست با جهل جمله بسازه.

می گم: جهل، مایه ی ....

 بعد از کمی فکر...با خنده می گه: افتخار ماست.خنده

***

4-

دیروز با یه سوال عجیب منو حسابی غافلگیر و سورپرایز کرد. می دونید ازم پرسید:

مامان، نظر تو چیه؟ به نظر تو عشقِ قبل از ازدواج بهتره یا عشق بعد از ازدواج؟!

من: تعجب

***

خب دیگه فعلاً بامن حرف نزن


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/۸/٢۸ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

حل مشکل

سلام. ممنون از دوستای گلم به خاطر ابراز لطف و مهربونی شون.صبح سرد و بارانی

و برفی پاییزی تون به خیر. به قول شاعر همه چی آرومه. امیدوارم برای شما هم

همینطور باشه.

این چند تا خاطرش از پارسال جامونده. در واقع یادداشت کرده بودم پشت کتابم که

بیام وارد کنم اینجا که فراموش کرده بودم:

1-

پارسال هم حسین تو انتخابات شورا شرکت کرد. و برای تبلیغات، بابایی یه سری

اعلامیه و بورشور تبلیغاتی براش درست کرد. بعد از ظهر حسین ناراحت اومد خونه

و گفت که رقباش اعلامیه هاشو از رو در و دیوار و بُرد کندن.

من گفتم: تو چرا اعلامیه اونارو نکندی؟ چون فکر می کردی که نباید رفتار بدشون رو

با بدی جواب بدی؟!!

حسین جوابی نداد.

من: آفرین پسرم. خوشحالم که به درک و شعور اجتماعی بالایی رسیدی.

حسین: نه مامان، من زنگ آخر متوجه شدم که تبلیغات منو کندن. بعدشم که رفتم

بکَنم، زنگ مدرسه خورد.

من:بازنده

***

داریم از تو خیابون رد می شیم. دستش رو می گیرم که ازش مراقبت کنم. دستش

رو از دستم در میاره، نگاه ناراحتی به من می کنه و می گه: من دیگه کلاس

چهارمم... و سرشو تکون می ده و می گه: واقعا متاسفم برای خودم.

***

3-

پارسال آبان ماه هم با همکلاسی ش سپهر که عکسشو تو پست قبلی گذاشتم

کنسرت داشتن. سپهر سنتور زد و حسین تنبک زد و خوند. فردای روزی که برای اولین

بار که با هم تمرین کردن، وقتی از مدرسه برگشت،با ذوق ازش پرسیدم: سپهر چی

می گفت؟

حسین: در مورد چی؟

من: تمرین دیروز

حسین: هیچی.

من: تو مدرسه در موردش حرف نمیزنید؟

حسین: نه بابا، تو موسسه هم به زور در موردش حرف می زنیم.

***

داشتم برای امتحان درس می خوندم. هی می اومد به پرو پام می پیچید. بابایی

همهمه ش باهام حرف میزد و خلاصه حواسمو پرت می کردن.بالاخره به تنگ اومدم

و گفتم:  شب بداخلاق شدم نگین چرا بداخلاق شدی.

حسین: چرا بد اخلاق میشی؟

من: چون شما نمی ذارید درس بخونم.

حسین: اگه بذاریم درس بخونی مشکل حله؟

من: آره

حسین: می دونی مامان، من کلاً از حل کردن مشکلات مردم خیلی بدم می یاد

و شیرجه زد روی بساط درس و کتابم

***

4-

داشتن با بابایی بازی وشوخی می کردن. بابایی به شوخی دو تا آروم زد روی گونه

ش. حسین نگاه مخصوصی بهش انداخت و بعد با خودش غر زد: ای بابا، این همه می

ره خرج می کنه، یدونه پیچ نمی خره واسه دستش.

***

5-

اینم از ماه رمضون جا مونده:

داشت در مورد یکی از مسئولان مدرسه ش جرف می زد. بابایی گفت: این خانومی

که می گی، همونیه که یه بار با مدیرتون اومده بود اداره ما؟

حسین گفت: چه می دونم.! اونی که اومده بود اداره شما چه شکلی بود؟

باباامیر گفت: چادری بود.

حسین: نه، منظورم اینه که قیافه ش چه شکلی بود.قیافه شو توضیح بده.

بابایی با خنده: حسین بابایی، منو از این مأموریت معاف کن، مامانی ناراحت می شه.

من که داشتم تو آشپزخونه ظرف می شستم و پشتم بهشون بود، چنگالی که تو

دستم بود، گرفتم طرفش و به شوخی گفتم: اتفاقا منتظر بودم شروع کنی تا همینو

پرت کنم طرفتون.

بابا امیر گفت: دیدی حسین، دیدی؟!! کمر به قتل من بسته. اگه اتفاقی برای من

افتاد بدون که کار کی بوده. ولی تو باید یاد منو زنده نگه داری.یه فیلم بساز اسمش

رو بذار امیرنامه ( معادل مختار نامه)، به همه بگو که پدرت با لب روزه شهید شد.

حسین در تمام مدت که بابایی حرف می زد ساکت نگاهش کرد و بعد بی مقدمه

گفت: بسه بابایی، بسه، انقدر کولی بازی در نیار.

***

داشتم سایت مدرسه حسین اینارو نگاه می کردم. دیدم عکسای انتخابات شورا شون

رو زدن توش. حالت حسین انقدر جدیه انگار انتخابات رییس جمهوریه. با اجازه مدرسه،

چند تا عکسش رو اینجا می ذارم.

 

 


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/۸/٢٢ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

پست تصویری

سلام. این بار سرم یک کمی شلوغ بود و کمی دیرتر اومدم. نیومده هم می خوام برم.

اما قول می دم زود برگردم با یه پست خوب.

فعلا این دو تا خبر مصور رو داشته باشید.

اول این که حسین انتخاب شد برای تیم فوتبال مدرسه شون برای یه دوره مسابقه.

اینم عکسای اولین مسابقه:

 

نتیجه رو نپرسید که عمراً بگم.

 

دوم این که حسین امروز کنسرت داشت.و تنبک نوازی کرد. فیلمش رو نمی تونم

بذارم چون متاسفانه خواننده شون اجراش خوب نبود.

فعلابای بای


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/۸/٢۱ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته


پ ن پ 2

سلام. امیدوارم حال همه تون خوب باشه و عیدتون مبارک.

ما هم خوبیم و مشغول روزمرگی. بارون مهربون باز شروع به باریدن کرده و باز صدای

موسیقی قشنگش پیچیده تو کوجه های شهرمون.

نیمه شبه. حسین و بابا امیر رفتن نوشهر و من توی خونه موندم که به کارهای پایان

نامه م برسم. این طور که می بینم یه ماه توفانی در پیش دارم.

جمعه، خانوادگی رفتیم دیدن فیلم«یه حبه قند». خیلی خیلی لذت بردیم. واقعا دست

مریزاد آقای میرکریمی!

خب بریم سر اصل مطلب:

***

1-

کلاس نقاشی حسین درست بعد از کلاس موسیقی ش بود. و  وقتی کلاس

موسیقی ش تموم می شد باید برش می داشتیم و با سرعت برق و باد می

رسوندیمش به اون سر شهر که کلاس نقاشیش بود. معمولا این کار رو راننده

سرویس حسین انجام می داد اما یه روز که راننده ش نبود، قرعه فال به نام

من دیوانه زدند. به خیال خودم اومدم از یه مسیری برم که نزدیکتره اما سر

خیابون سعدی که رسیدم دیدم یه طرفه است. رفتم تا از خیابون بعدی- پیوندی،

برم تو و بعد بپیچم تو سعدی. وارد پیوندی که شدم نتونستم راهو پیدا کنم. حالا

حسین هم هی استرس وارد میکنه که زود باش، کلاسم دیر شد.

برگشتم از ش می پرسم: حسین تو می دونی چطوری می شه از پیوندی رفت توی

سعدی؟

می گه: بله، با زدن توی سر خودمون.

تو این هیرو ویری دیدم یه ماشین داره از جلو می یاد؛ اومده تو لاین من. یه جوری

ردش کردم و برگشتم نگاش کردم که یعنی چی آخه این کارا؟!، که همون لحظه یه

ماشین دیگه هم جلوم سبز شد.

حسین که دید دارم پشت سرمو نگاه می کنم برگشت گفت: مامان، به گذشته ها

نگاه نکن، آینده رو دریاب.

خلاصه 20 دقیقه از وقت کلاس گذشته بود و ما هنوز ویلون سیلون بودیم.

حسین گفت: وای چهار و نیم هم نمی رسیم. به من چه؟ به معلمم می گم،مامانم

بلد نبود چطوری از پیوندی بره تو سعدی - بعد زیر چشمی به من نگاه می کنه،

رانندگی ش هم خیلی خوب نبود - ، واسه همین دیر رسیدم ( بیخود می گه

رانندگی من حرف نداره)

رفتم جلوتر می گم: بلدی از اینجا چطوری بریم؟

می گه: آره من یه میلیون بار با سرویسم از این مسیر گذشتیم.

من: الان کجا برم؟

حسین: صاف برو

صاف رفته م افتاده م تو یه چاله

برگشته م نگاش می کنم.

 با خنده میگه: می خواستم هدایتت کنم به این چاله.

***

2-

داریم شام می خوریم که از تو کوچه صدای سه تار یه نوازنده ی دوره گرد به

گوشمون می رسه. حسین بدو بدو می ره دم پنجره.

خاله فاطی می پرسه: فقیره؟

حسین می گه: پَ ن پَ  بیل گیتسه، اومده اون پایین داره ساز می زنه.

***

3-

قرار شده یک شنبه ها با باباامیر برن بدمینتون. دفعه اولی که داشتن می رفتن، دیدن

ای دل غافل یادشون رفته راکت بدمینتون بخرن. حالا دیرشون هم شده بود. حسین

گفت: بابا، می خوای من راکت تنیس مو بردارم، ببریم بگیم: ظاهر و باطن همینه!!؟


***

4-

 داشت تند تند تکلیفاشو می نوشت که با باباش بره بدمینتون. منم داشتم دستی

به سر و گوش اتاقش می کشیدم. با ذوق سرشو بلند کرد و گفت: مامانی،

می دونستی برای این که بفهمیم یه عددی به عددهای دیگه بخش پذیر هست

یا نه، یه راهایی وجود داره؟

گفتم: آره پسرم

و نشستم روی لبه تختش و شروع کردم در مورد انواع بخش پذیری ها مبسوط

صحبت کردن. حسین یک کم خیره خیره نگاهم کرد،بعد که دید حالا حالا

ول کن ماجرا نیستم، با یه لبخندی گفت: مامان، میشه این گفتگوی دلپذیر رو بذاریم

برای بعد؟!

***

6-

 داره مشق می نویسه. سرشو می یاره بالا با خنده می گه:

چنگیز خان رو نوشتم چنگیز جان!!خندهخنده

 ***

اینم عکسای حسین با محمدمهدی، بچه دوست خاله فاطی که خیلی بانمک و تودل

بروئه. حسین هم عاشق بچه ها؛ همون اول بهش یاد داد که چطوری روی مبل، اسب

سواری کنه:

 

 

 

 

 

محمد مهدی به حسین می گفت: نی نی

اینجام داره حسین رو ناز می کنه و لپشو می کشه:

 


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/۸/۱٥ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته

انشا

سلام. حال و احوالتون چطور؟ ما خوبیم. بارون هم از دیروز دیگه نمی باره که البته باعث

 نارحتی من و خوشحالی حسینِ. چون امروز کلاس اسب سواری داشت و اگه بارونی

بود کنسل می شد. حسین کلاس اسب سواری ش رو خیلی دوست داره. و از اون

جایی که کلا جک و جونور رو خیلی دوست داره عاشق اسبها هم هست. امروزیه کیلو

هویج خرید که ببره به اسب ها بده بخورن که بهش اجازه ندادن. ازش گرفتن گفتن

«دست شما درد نکنه خودمون بهشون می دیم. ممکنه دست شما رو گاز بگیرن. »

فقط اجازه دادن جلوی خودشون به دریا - اسب مورد علاقه ش- یه هویج بده که کلی

 ذوق کرد.

بریم به خاطرات:

اومدم خونه دیدم نشسته داره فیلم «جدایی نادر از سیمین» رو می بینه. کلی تعجب

کردم. آخه فیلم های غمگین دوست نداره و فقط عاشق فیلم های خنده داره و همه

فیلمهای این مدلی رو از طنزهای فاخر گرفته تا کمدی های درپیت همه رو می بینه و

کیف می کنه. اما فیلم تلخ دوست نداره. البته یه بار دیگه هم که من داشتم فیلم

«جاده» از فدریکو فلینی رو می دیدم اومد کنارم نشست و تا آخرش رو دید و حتی

آخرش گفت: چه فیلم تاثیرگذاری بود. که با این حرفش منو کلی به خودش و درک

فیلمش امیدوار کرد. خلاصه، فیلم «جدایی...» رو که دید، گفت: چه بد شد طلاق

گرفتن.

گفتم: آره. بس که این نادر ریجیده (سخت) اگه یه خورده از خودش انعطاف نشون میداد

می تونستن زندگی شونو حفظ کنن.

بعد دیگه رفتم رو منبر و گفتم: پسرم حسین این فیلم یادت بمونه. همیشه سعی کن

 تو زندگی ت انعطاف داشته باشی. باشه؟

گفت: باشه

و شروع کرد بدنش رو با نرمی و انعطاف پیچ و تاب دادن و گفت: انقدر انعطاف خوبه؟

***

2-

هر وقت تکلیف جمله نویسی داره، کلی از دست خودش و جمله هاش می خندم.

داره جمله می سازه.

کار

مامان، بنویسم علی دیروز کار پیدا کرد خوبه؟

من: خوبه.

فقیر: علی فقیر است.

من: تو که گفتی کار پیدا کرد که.

حسین با خنده: آخه اخراج شد.

من: حالا چرا همه ی جمله هات رو با علی می سازی. مثل این که اسم داداشمه ها

بهم برمی خوره.

حسین: آها، اون علی؟!! اصلا یادم نبود.

بعد دیگه همینو دست می گیره و شروع میکنه به جمله های خنده دار ساختن با علی

 که منو اذیت کنه.

ذهن: ذهن علی کلا تعطیل است.

برمی خیزم: من صبح ها برمی خیزم و روی علی می نشینم تا هوشیار شود.

جویبارها: علی جایی برای دستشویی پیدا نکرد و در جویبارها کار خود را انجام

 داد.

علاوه: علی حتی بلد نبود دو به علاوه دو را با هم جمع کند.

جهل: علی در آتش جهل خود گیر افتاد.

رفتگر: آخرش هم علی رفت یک رفتگر شد.

من که خیلی خنده م گرفته: با شغل ها شوخی نکن

حسین: پس، آخرش هم علی هیچی نشد و به صورت یک انگل اجتماع درآمد.

***

توی کتابشون یه نقاشی بود از دو تا پسر که رفته بودن کوه، یکی شون سُر خورده بود

 و داشت می افتاد و اون یکی دستش رو گرفته بود. زیرش نوشته بود برای این

نقاشی یک داستان بنویسید. این داستان حسینه:

روزی علی و رضا به کوهستان رفتند. یکدفعه روی صخره ها پای علی سر خورد و

داشت می افتاد که رضا دست اون رو گرفت. بعد رضا یادش افتاد که یه روزی علی

توپش رو بهش نداده و دست علی رو ول کرد و علی با مخ افتاد تو دره.

 

پ.ن

وقتی حسین به دنیا اومد دایی علی فقط 13 سالش بود. عاشق حسین بود و پای

ثابت همه شیطنتهاش. واسه همینه که حسین انقدر باهاش «ندار»ِ

 

 


پيام هاي ديگران ()  ۱۳٩٠/۸/۱٢ - مامان شهرزاد |لینک به نوشته