صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده دریا
آرشیو وبلاگ
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
دی ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
لینک ها
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
سلام.خیلی حال و حوصله وبلاگ نوسی ندارم. یه خورده رفتم تو تریپ
غصه و نگرانی. انشالله شما و بچه هاتون شاد باشید. بپردازیم به
حسین
***
حسین خیلی زود تونست توی این مدرسه جدید هم خودشو تو دل مدیر
و معاونها و معلمش ج کنه. ایندفعه که رفتم مدرسه ش معلمش خیلی
راضی بود. می گفت: بچه مسئول و مودبیه. قند تو دلم آب شد.
مدیرش هم از همکاری حسین تو برنامه های مدرسه می گفت. دوبار
توی برنامه هاشون قرآن خونده. یه بار تو جلسه مدسه با اولیا و یه بار تو
مراسمی که برای محرم داشتند. تو همون مراسم مداحی هم خوند:
ای سری که بر نیزه همچو ماه تابانی سرور شهیدانی، سرورشهیدانی
ای لبی که قرآن را بر فراز این منبر پآیه آیه می خوانی،سرور شهیدانی ٢
...
مدیرش می گفت: پسرتو ن خیلی خوش صداست ها
***
الان عزیزان من امیر و حسین ، نوشهر، خونه مامان جون هستند. من
موندم که مثلا برای امتحان عربی درس بخونم. چون رشته م غیرمرطبته
باید بیشتر تلاش کنم که خودمو به بچه ها برسونم. هرچند اونا هم
دست کمی از ما ندارن. امیر به حسین قول داد سر راه ببرتش استخر
بهارنارنج، بعد از محمودآباد.
یک ساعت پیش که زنگ زده بود که بگه از مهارت حسین تو شنا چقدر
حیرت زده شده. - حسین رو تابستون فرستادیم کلاس شنا و از اون به
بعد امیر شناشو ندیده بود.-
راستی یادمه یه بار خاله سپند از کلاس تنبک پرسید. حسین بعد از اون
حادثه ای که برای دستش پیش اومد- دور از هر بچه ای باشه- تا یک
سال کلاس نرفت. حالا دوباره یه ماهه که کلاسشو شروع کرده.
حالا چند جمله از خودش
***
براش ساعت درسی مشخص کردم که از ساعت ٣ تا ۶ تکلیف و درس و
تا ٧ تمرین تنبک و بعد آزاد باش. امروز دیدم داره با گیم موبایل باباش بازی
می کنه. گفتم: حسین آقا، شما تو ساعت درسی هستید.
با خونسردی گفت: استحظار داریم.
***
رسیدیم خونه. می خواستیم از آسانسور استفاده کنیم که همسایه
طبقه سوم ما، وارد ش شد که یه آقای چاقه. ما از پله ها رفتیم. گفت:
چرا با آسانسور نرفتیم؟
گفتم: آقای ... توش بود،روم نشد.
حسین با خنده گفت: اگه روت می شد هم جا نمی شدی.
***
کامپیوتر تازه خریدیم و کامی قبلی رو دادیم به حسین.بهش قول دادم
شب کامپیوترشو می برم تو اتاقش و وصل می کنم. شب دوتایی
میزتحریر حسین رو از اتاقش آوردیم بیرون. امیر که میز تحریر سنگین رو
تو هال دید با تعجب گفت: میزو خودتون تنهایی آورین بیرون؟
حسین در حالیکه به جلو خم شده بود، گفت: از قوزی که درآوردیم
معلوم نیست؟!
***
داشتم از اتاق می اومدم بیرون که پام محکم خورد به گوشه تخت و دادم
هوا رفت. امیر از هال گفت: چی شد؟
حسین گفت: هیچی مامان خودشو کوبید به تخت
امیر: واسه چی؟
حسین: هیچی،خودآزاری!
***
تو هیرو ویری امتحان تصمیم گرفتم خونه رو برق بندازم. با خاله فریده
دوتایی افتادیم به جون خونه و جارو و پارو و گردگیری و تی و .... از
حسین هم خواستم وسایلشو از هال ببره تو اتاقش و مرتب کنه.داشت
جمع می کرد که گفتم: حسین جان بیا گوشه این مبلو بگیر ، ببریم اونور
با خونسردی گفت: جابجا کردن مبل در حوزه اختیارات من نیست.
***
هر وقت می خوام بهش املا بگم ، اول ازم می پرسه: مامان چند خط
می گی؟
و همیشه منو قانع می کنه که بیشتر از چهار خط نگم. اما ایندفعه پای
امتحان ترمش وسط بود و نمی شد کوتاه اومد. از هر درس ٧ - ٨ خط
املا گفتم.تا اینکه خسته شد و گفت: مامان، بنزینم تموم شد. اگه یه
خط دیگه بگی، همینجا اع ت ص اب می کنم.
***
دیشب زباله ها رو دادم به حسین و خاله فریده که ببرن پایین.وقتی
برگشت،گفت: چقدر بدبو بود. در حین انجام وظیفه، به فنا رفتیم.
***
داشتم چای و کلوچه می خوردم. فوری خودشو رسوند و کلوچه رو.
برداشت نصف کرد که بخوره. خرده هاش ریخت رو فرش. با خونسردی
به من که داشتم یه جور خاصی نگاش می کردم، نگاه کرد و گفت: چیه؟
بهت تضمین نداده بودم رو فرش نریزم که.
***
دیروز بهم گفت: مامان این هفته منو پارک نبردی ها.
گفتم: می بینی که ، امتحان دارم. تازه بابا فردا می برتت استخر
گفت: چه ربطی داره؟ باید پارک هم ببری
گفتم: فکر کردم منو درک می کنی!
گفت: اشتباه فکر کردی. آدم ممکنه خیلی چیزا فکر کنه ولی...
و با شیطنت سر تکون داد
***
خاله فاطی برگشته.الان دیگه سر پایان نامه شه و ماه به ماه نمی یاد
خونه.
داشتم باهاش تلفنی حرف می زدم که حسین اومد و گفت: بهش بگو
نباید یه خبر از عسلت بگیری؟
منظورش خوش بود.
وقتی گفتم، خاله از پشت تلفت غش کرد براش
***
داشتم با خاله فاطی در مورد یه مساله ای حرف می زدم .
پرسید: حسین اونجاست؟
گفتم: آره.
گفت: جلوی بچه نگو
حسین که تو لوزالمعده تلفن بود، شنید. بهش برخورد و گفت: خاله ، باز
اون تریپ پنهان کاری ت گل کرد؟
***
خب دیگه. اینم از خاطرات حسین. امیدوارم بتونم زود زود برگردم. مواظب
خودتون و بچه های گلتون باشید. خدانگهدار
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته

سلام. ما رو ببین که دو هفته قبل با چه امید و آرزوهایی اومدیم به روز
کردیم. اونم بعد از چند ماه. هنوز دو سه روز از به روز کردن وبلاگ
نگذشته بود که زد و وبلاگ بسته شد و هر کاری می کردیم وبلاگ باز
نمی شد.
دیگه به قول اون خانومه توی سریال مسافران، کلی
ناراحتی لحاظ کردیم. تا اینکه خدارو شکر با نامه ای که به پشتیبانی
پرشین بلاگ نوشتیم یا شایدم همینطوری الکی، یه روز دیدیم درست
شده.خب بریم سر اصل مطلب.
***
امروز ۵ شنبه است. ۵ شنبه بعد از ظهر که میشه طاقت مامان جون و
عزیز جون از دوری تنها نوه شون حسابی طاق میشه و برای دیدنش
لحظه شماری می کنن. اما امان از این نوه های بی وفا.هفته پیش تا از
مدرسه رسید بهش گفتم: زود باش وسایلتو بردار و لباساتو عوض کن
که بریم بابلسر. الان عزیز دل تو دلش نیست. سه شنبه رفته بودم خونه
شون(از راه دانشگاه)، داشتن خودشونو می کشتن برای تو.
حسین خیلی خونسرد گفت: خب مادربزرگ باید اینجوری باشه
دیگه.پس وظیفه مادربزرگ در قبال نوه ش چیه؟ باید خودشو بکشه دیگه.
***
همینطور که داشتم ظرفهارو می شستم،داشتم ازش جدول ضرب می
پرسیدم.از چهر ، یکی تا چهار پنج تا رو خوب بلد بود اما بقیه شو یک کم
مکث می کرد که جواب بده.واسه همین همه ش از چهار پنج تا شروع
می کردم و به آخرش که می رسیدم باز می گفتم: خب حالا ، چهار،
پنج تا؟
چند بار که این قضیه تکرار شد حسین به اعتراض گفت:ای خدا لعنتت
کنه چهار پنج تا که اومدی تو ضرب.
***
بهش گفتم: کمک کن سفره رو بنداز که ناهارو بیارم.
گفت: من تازه از مدرسه رسیدم، خسته ام.
گفتم: قبلا ها تو کار خونه کمک می کردی.
گفت: مثلا چیکار؟
گفتم: ظرف می شستی. برنج می شستی.دیگه..
گفت: اون موقعها بیکار بودم.الان درس دارم
گفتم: خب منم الان درس دارم. نباید کار کنم؟
گفت: خب کار ِ خونه، کار ی توئه.
گفتم: کار تو هم ، کمک کردن توی کارهای خونه است
با حالت شیطنت آمیزی گفت: کار ِ من، بیجا می کنه با خودم یه جا.
***
وقتی اشتباهی ازش سر می زنه، من صداش می کنم توی
اتاق و باهاش حرف می زنم یا دعواش می کنم. واسه همین
شرطی شده و
فکر می کنه هروقت صداش می کنم تو اتاقش می خوام تذکری بهش
بدم.دیروز می خواستم یه چیز سرّی بهش بگم. صداش کردم و گفتم:
حسین بیا تو اتاق کارت دارم.
حسین اومد سرشو از در اتاق آورد تو و گفت: مامان، اول قول بده که
خرگوش بی آزاری.
(از اون شعره: وایستا وایستا کارت دارم، من خرگوش بی آزارم)
***
امروز داشتم کتاب می خوندم که جلوم سبز شد. گفتم: بله.
گفت: مامان. منو دوست داری؟
گفتم: آره عزیزم.
گفت: پس بیا یک کم به هم ابراز علاقه کنیم
و پرید توی بغلم.
***
شیرآب خونه ما این جدیدهاست. از اینا که می زنی زیر فکش ،
باز میشه و می کوبی توی سرش بسته میشه. و با جابجا
کردن فکش، گرم و سرد میشه.
یه روز حسین از دستشویی اومد بیرون و گفت: کی شیر رو ،
روی آب داغ گذاشته بود؟
گفتم: چطور؟
گفت: تا آبو باز کردم، باسنم مثل کره آب شد ، رفت.
***
معلمشون بهشون گفته بود، تو برگه های بزرگ برای خودشون
٢٠ تا سوال ریاضی طرح کنن و جواب بدن.
دیدم هی یللی تللی می کنه و نمیره سر درسش.گفتم: چرا
تکلیفتو نمی نویسی؟
گفت: باید برام برگه امتحانی بخری.
گفتم: برگه امتحانی چیه؟ برو تو کشو کاغذ A4 بردار
بنویس.همه ش خرج تراشی می کنه.
گفت: مگه از پول توئه؟
گفتم: دیگه نشنوم این حرفارو.من مدیر پولای خونه ام.
گفت: خب منم خرج کن ِ پولای خونه ام.
***
١۶ مهر ، روز جهانی کودک بود. بهم گفت: برام کادو بگیرین.
ما خیلی به روی خودمون نیاوردیم و اونم فراموش کرد. دو هفته
بعد یدفه یادش اومد. اومد گفت: مامان. برای روز جهانی کودک
برام کادو نمی گیرین؟
گفتم: نه.
گفت: اِ ، چطور برای روز پدر و روز مادر که یه چیز داخلیه، من
براتون کادو می گیرم.اونوقت شما بریا روز کودک که یه روز
جهانیه برای من کادو نمی گیرین؟
خب دیگه. وقت تمومه. بریم بابلسر که عزیز منتظره.فعلا
خداحافظ
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته

سلام.من واقعا شرمنده همه دوستای گلم هستم که اینهمه
مدت برام پیام گذاشتن و حالمونو پرسیدن. راستش از ۵
شهریور که خونه رو خریدیم و ٢٨ شهریور که اسباب کشی
کردیم تا همین الان اصلا نفهمیدم چطوری گذشت. خونه چون
تازه ساز بود یه چیزایی کم داشت مثل کابینت و اسپلیت و
شوفاژ. یه سری از وسایل خونه رو هم دلم نکشید بعد از ١٠
سال بیارم تو خونه جدید و مجبور شدیم عوضشون کنیم( چه
اجبار شیرینی!!!) مثل فرش و رو تختی و قفسه های کتابخونه
و این چیزا. اگه خدا قسمت کنه خرید مبل و ال سی دی و لب
تاب و کلی چیز دیگه هم در برنامه هست که داریم می گردیم.
از اون طرف درسهامم شروع شده. همه ش دنبال این مقاله و
اون مقاله و آواره شدن تو کتابفروشی ها برای خرید کتاب و
سرچ و کتابخونه( البته خدا این جور آوارگی رو قسمت همه
اونایی که قصد ارشد خوندن دارن بکنه که خیلی شیرینه. الهی
آمین) تازه شم رایانه مون هم طبق معمول ریخته بود به هم.
هیچ کس هم حاضر نبود بیاد درستش کنه. می گفتن
کامپیوترتون مال عهد بوقه، ما بلد نیستیم. آخرش یه آقای شجاع
دل به دریا زد و اومد. هرچند چند کیلو وزن کم کرد تا بتونه
ویندوزو نصب کنه بسکه سرعت کامی جون بالا بود. داشت می
رفت موهاش سیخ وایستاده بود.
خب. فکر می کنم به اندازه کافی بهانه برای این همه مدت
غیبتم آوردم. شما چطور فکر می کنید؟
ولی در عوض چند تا خاطره شیرین از حسین براتون می ذارم
که حسابی حالشو ببرید. دوستتن دارم. زهرا جون، آجی،تا من
این وبلاگو به روز می کنم بی زحمت اون سیب زمینیها رو رنده
کن، که بعدش بیام شام درست کنم. کتلت داریم. شما هم
بفرمایید.
***
اول اینکه حسین الان داره تند تند تکلیفاشو گربه نویس( معادل
گربه شور) می کنه که تا سریال مسافران شروع بشه، از
دستشون خلاص بشه. اگه از درس حسین بپرسید درسش
خوبه. البته اگه یه خورده دقتش رو بالا ببره که دیگه نور علی نور
میشه. البته می گن بچه هایی که هوششون زیاده دقتشون
کمه. به خاطر اعتماد به نفس زیادی که دارن.( یک کم بچه مونو
تحویل بگیریم.). خب البته مثل بقیه پسربچه ها بازیگوش هم
هست. شب هم تا همه سریالهای تلویزیون رو ختم نکنه ول
کن نیست. خیالش هم راحته که نمره ش هر چی بشه ما
کاری به کارش نداریم. آخه ما از این پدرمادرهای خیلی خیلی
روشنفکر هستیم که معتقدیم نمره اصلا مهم نیست. (یعنی
راستش خودمون که همه ش به فکر نمره بیست بودیم و اگه
نمره کمتر می گرفتیم گریه زاری می کردیم به کجا رسیدیم؟!!)
انقدر خیالش راحت بود که پارسال وقتی املاشو می گرفت و
می دید نمره ش کم شده با خیال راحت شونه هاشو می
نداخت بالا و می گفت:فدای سرم.
معلمش که دید حسین زیادی خوش به حالشه یه بار بهش
گفت: حسین جون حالا خیلی هم فدای سرت نباشه دیگه، یک
کم هم دقت کن
چند شب پیش ١٠ نصفه شب داشت یه ورقه علوم رو پر می
کرد. حوصله فکرک ردن نداشت و خوابش هم می اومد.رسید به
یه سوالی که یک کم سخت بود. وقتی دید جوابش یادش نمی
یاد با شیطنت به ورقه ش گفت: حالا وقتی رفتم از توی کتاب
علومم دیدم و نوشتم، می فهمی که دیگه ساعت ١٠ نصفه
شب از این سوالا نکنی.
***
٢- جمعه پیش رفته بودیم نوشهر. می خواستیم بریم دور بزنیم
که عمه معده ش درد می کرد و ازمون خواست براش یه دارو
بگیریم. . باباامیر گفت: حسین اونور خیابونو نگاه کن ببین داروخونه باز می بینی؟
ده دقیقه بعد حسین یه عروسک فروشی دید. گفت: بابا همه
داروخونه ها بسته است.اگه می خوای براش عروسک بگیریم
که روحیه ش عوض بشه.
***
٣-
توی خونه جدیدمون مقررات سختی برقرار کردم. مثلا اینکه همه
موظفن برای خوردن بستنی، آجیل، حتی یک تکه نان یه پیش
دستی زیر دستشون بگیرن.چند روز پیش باباامیر داشت توی
هال قدم می زد و خوراکی می خورد.حسین که خیلی به
مقررات آشناست به اعتراض بهش گفت: اِ بابا، ما می خوایم
بشکن بزنیم، یه پیش دستی می گیریم زیر دستمون، که مو رو
زمین نریزه، اونوقت تو اینجوری غذا می خوری؟
***
۴-
بابایی رفته بود استراحت کنه که سریال دلنوازان شروع شد.
حسین گفت: من برم بابایی رو صدا کنم.
عمه گفت: نه حسین جون. بذار بخوابه.
حسین : خودش به من سپرد که هروقت دلنوازان شروع شد
بیدارش کنم
عمه: آخه شاید خیلی خسته باشه، بخواد بیشتر استراحت کنه.
حسین:اشکال نداره حالا من یه ندایی بهش می دم.اگه
خواست پا میشه دیگه.
***
۴-چند وقت پیش یه چیزی پرید تو گلوش و کلی سرفه کرد.
همینطور که داشت سرفه می کرد گفت: وای... نسلم منقرض
شد از سرفه!
***
۵-
رفته بودیم خرید. طبق معمول یه لیست بلند بالا بهم داد که
اینارو هم برای من بخر.
گفتم: حسین جان. انقدر بابرو خرج ننداز،یک کم رعایت کن.
گفت: مامان، تو که امپراتوری شالها و روسری ها و مانتوها و
کفشها رو داری، چرا انقدر به من می گی خرج ننداز.
***
۶-
از قندون قند برداشت. دید من با اخم نگاش می کنم. با اعتماد
به نفس گفت: می دونی چند ماهه من قند نخوردم؟
***
٧-
من هر وقت ناهار مرغ درست می کنم، همه می فهمن که
شب الویه داریم. دیروز مرغی که سرخ کردم یه خورده زیادی
سوخاری شده بود. همینجوری که داشتیم ناهار می خوردیم، به
حسین گفتم: شب با این مرغها برات الویه درست می کنم.
حسین گفت: الویه سوخته؟
گفتم: من جمله تو اینجوری شنیدم که گفتی: دستت درد نکنه
مامان که می خوای برام الویه درست کنی.
حسین با قیافه حق به جانب گفت: آره دیگه.همینو گفتم.
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته

سلام. نماز روزه همگی تون قبول. ما هم خوبیم. اینروزها باز هم
روح مارکو پولو در من و امیر حلول کرده و در حالو هوای رفتنیم.
این دفعه به ساری. نشستیم با خودمون فکرک ردیم حالا که
محل کار هردومون ساریه، خب چه کاریه، بریم اونجا خونه
بخریم. برای همین گشتیم و گشتیم و گشتیم تا بالاخره یه
خونه خوشگل خوب پیدا کردیم. دیروز هم رفتیم پرده هاشو
سفارش دادیم و کابینتها و این کارها. انشالله خدا بخواد دو هفته
دیگه اسباب کشی می کنیم. راستی. یه خبر خوب برای
خودم. من در رشته کارشناسی ارشد ادبیات شبانه بابلسر
قبول شدم. از همین الان از فکر اینکه باید برم توی رشته
محبوبم درس بخونم ذوق زده هستم.
آخه من لیسانسم ادبیات نیست. یه رشته بی ربطه که اصلا
دوستش نداشتم. خب دیگه. تا این وبلاگ تبدیل نشده به وبلاگ
یادداشتهای روزانه خودم، بریم سروقت خاطرات حسین.
حسین الان خونه نیست. رفته خونه مامانم. تازگیها یاد گرفته
خودش تنهایی این مسیرو بره. مسیرش کوتاهه و مغازه های
توی مسیر همه ، آشنان. همیشه قبل از رفتن هم من رو ٢٠٠
تومن می تیغه که واسه خودش بستنی بخره.
***
چند روز پیش داشت با خاله زهرا می رفت پیست اسکیت. توی
راه یه ماشین با سرعت از کنارشون رد شد. حسین گفت:خاله
بیا بریم کنار.وگرنه تبدیل می شیم به رب گوجه فرنگی. اسم
سایتمون هم میشه:
com. رب گوجه فرنگی. حسین زهرا .www
***
شبها مسواک نمی زنه. منم تهدیدش کردم حالا که مسواک
نمی زنی،اگه دندون دردبگیری،من باهات نمی یام دندونپزشکی
دیشب موقع خواب به من گفت: مامان، اگه از این به بعد شبها
مسواکمو بزنم،یه فرصت دیگه به من می دی؟
گفتم: باید فکر کنم.
گفت: مامان، می خوای یه فرصت به من بدی ها. نمی خوای
گوگوریو رو با بویو متحد کنی که احتیاج به فکر کردن داشته
باشی.
***
خب دیگه دارم گیج می زنم.بهتره خداحافظی کنیم. تا دیدار بعدی.
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته

سلام.حال شما چطوره؟ من که کلا از دنیای وبلاگ نویسی بی خبر
افتادم. نی نی گولو ها خوبن؟ ایشالله.
از حسین بگم. پسرم یه پارچه آقا شده. یه کارهایی می کنه که قند تو
دل من وباباش آب میشه. ادبش، فهمش،شیرین زبونی ش، متانتش.
الهی مامان قربونش بره.( چیکار کنیم مادریم دیگه. کارمون همینه.
قربون صدقه رفتن بچه هامون)
بذارین چند تا خاطره در تایید جملات بالایی بنویسم.
هفته پیش بهم گفت براش لوبیا پلو درست کنم.داشت می خورد که
دیدم داره این پا و اون پا میشه که یه حرفی بزنه.
گفتم: چیه مامان.
با من من گفت: مامان. یه خورده نمکش کم شده. البته خیلی
خوشمزه است ها. حرف نداره. فقط یه کوچولو نمکش کمه.
گفتم: فدات بشم پسری.تعارف که نداریم خب برو نمکدونو بیار بهش
نمک بزن.
***
دیشب هم کباب تابه درست کردم . دیدم هیچکدوم نیومدن پای
سفره.امیر داشت کتاب می خوند و گفت: اشتها ندارم. ( این اشتها
نداشتن امیر برای شام باعث شده بعد از 10 سال ازدواج هنوز رو وزن
ایده آل 63 کیلوئه). حسین هم که داشت سریال می دید( عاشق
سریال مسافرانه. آسمون بیاد زمین زمین بره آسمون باید سریالشو
ببینه) گفت: منم اشتها ندارم.فردا می خورم
گفتم: نگاه کن ها.زحمت بکش، غذا به این خوبی درست کن، هیچ
کدومشون نمی خورن.
حسین بلافاصله با لحن شیرینی گفت:چی بهتر از خوردن غذاهای
خوشمزه مامانم. گفتم فردا که اشتها داشته باشم و غذاتو با لذت
بخورم.
***
دیشب قولنج کرده بودم( توی بارون رفته بودم بیرون)، انقدر برام دلسوزی
می کرد. ای جونم. دستهای کوچولو و نازشو می ذاشت رو کتفم و یک
کم می مالید و می گفت: حالا بهتر شدی؟
فداش بشم. دریای محبته پسرم.
***
توی یه قسمت از حیاط خونه کلی فضله پرنده ریخته بود. گفت: مامان
ببین همه جا پی پی مرغ ریخته.
گفتم: اَه آره.
گفت: چی شده جدیدا پرنده ها خیلی از این محل استقبال می کنن؟!!
***
صبحونه شو که خورد نشست به کارتون دیدن.گفتم: بساط صبحونه تو
جمع کن.
پاشد یه عروسک کوچولو که از لپ لپ دراومده بود آورد گفت: مامان، این
عروسک مال تو
گفتم: ممنون.
گفت: حالا می شه بساط صبحونه مو جمع نکنم؟
***
داشتم تو حموم لباس می شستم. در حموم باز بود. اومده بود نسشته
بود کنار در و با کف لباس بازی می کرد.
کفتم: دست نزن.
گفت: چرا؟
گفتم: حالا هی می ری دست کفی تو می زنی به همه چیز.
بلافاصله گفت:اِ ؟ مثل اینکه آب اختراع شده ها.
***
شاد باشید و در پناه خدا
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته

سلام. به تاریخ آخرین پست نگاه می کنم. 11 خرداد. چقدر زمان زود
می گذره.دیگه داره 2 ماه میشه. هر دوشنبه می نشستم جلوی
کامپیوتر و پرشین بلاگ رو باز می کردم و زل می زدم به صفحه. بعد می
بستمش و می رفتم. هفته قبل یه پیغام از سرشک عزیز دیدم. نگران
بود. این روزها همه مون یه جورایی نگران هستیم.بهش قول دادم که به
روز می کنم. اتفاقا به رو هم کردم. اما نمی دونم چرا روی صفحه نیومد.
حالا همون مطالب رو دوباره می نویسم و به روز می کنم. از همه تون
ممنونم که در این مدت به ما سر زدین و از دوستان مهربونمون که تولد
حسین رو تبریک گفتن هم ممنونم.
ما هنوز تولد حسین رو نگرفتیم. منتظریم چهلم پدربزرگ برگزار بشه،
بعد. حسین می خواد ما رو تیغ بزنه و دو تا تولد برای خودش بگیره. یکی
با حضور دوستاش و یکی خانوادگی. حسینه دیگه.
الان داره تو اون اتاق چمدون می بنده. همیشه می گه من از سفر
رفتن عاشق چمدون بستنم.فردا می ریم اردبیل.
قبل از انتخابات نشد به روز کنم و از شور و حال حسین بگم. حسین
اون روزها خیلی خوشحال بود. بدون پیشونی بند و مچ بند سبز از در
خونه بیرون نمی رفت.هر وقت تو ماشین بودیم ، پوستر میرحسین رو از
پنجره ماشین بیرون نگه می داشت. وقتی از جلوی ستاد رد می شدیم
اصرار می کرد که باید بریم تو و چند تا پوستر جدیدی از میرحسین برای
دیوار اتاقش بگیریم.یه بار منو کشوند توی ستاد تا روی مچ بندش ، اسم
میرحسین رو مهر بزنن.داشت مچ بند می بست به دستش که یهو از
دستش افتاد. خم شد برش داشت و بوسید. و خیلی شیرین گفت:
نمی دونم چرا تازگیا انقدر برای میرحسین احترام قائلم من.تو هم
همینطوری مامان؟ گفتم: آره.
یه بار که با خاله ش زیر بارون مونده بود، حاضر نشد تاکسی ای
که عکس یه کاندیدای دیگه - غیر از میر حسین - روشه رو سوار بشه.
انقدر وایستاد تا یه تاکسی اومد که روی آینه ماشینش یه نوار سبز
بسته بود.
شبی که فهمید میرحسین انتخاب نشده، گریه کرد و همونطوری وسط
گریه خوابش برد.
اینارو نوشتم که براش یادگار بمونه. وگرنه انتخابات خیلی وقته که تموم
شده و شاید برای گفتن این خاطرات دیر باشه. بماند.
***
1-
داشت هندونه می خورد. تموم که شد گفت: خیلی ممنون مامان. از
طرف من از درختش هم تشکر کن. من تشکرم رو منتقل می کنم به تو،
تو منتقل کن به درخت.
***
2-
معدلش شده بود 20. به شوخی به باباامیر گفتم: حسین معدلش 20
شده. می خواد مارو بستنی مهمون کنه.
حسین گفت: من چرا مهمون کنم. بابام مثل شیر اینجا نشسته.
***
3-
وقتی فهمید معلم زبان ترم تابستونه ش مریم جونه، کلی خوشحال
شد. گفت: من خیلی از مریم خوشم می یاد. از حرف زدنش، از بوی
عطرش. حتی از سخت گیریهاش.
پرسیدم: تو کلاس داد و بیداد هم می کنه؟
گفت: اختیار دارین. جیغ می زنه در حد ِ بوندس لیگا.
***
4-
نشسته بود توی بغلم. بهم حالت عطسه دست داد. خودشو پرت کرد
پشت دراور و گفت: سنگر بگیرید.
***
5-
خاله ش ، زهرا داشت برام تعریف می کرد که امروز که داشتیم با بابای
پارساجون - دوست حسین - از کلاس زبان برمیگشتیم، حسین برگشت
گفت: من می خوام برزگ که شدم برم استرالیا
بابای پارسا گفت: تو اصلا می دونی استرالیا تو کدوم قاره است؟
گفت: آره. چرا نمی دونم. تو اقیانوسیه است.
وقتی خاله زهرا اینارو گفت و همونجور که من داشتم قربون صدقه
حسین می رفتم، در اومد گفت:بله. 26-7 سالم که شد می رم
استرالیا، جراح ارتوپد می شم، یه ماشین فِراری می خرم و یه خونه که
بدون حیاط 500 متر باشه. دارم از الان جذب می کنم.
* قانون جذب: افکار ما دارای نیروی جاذبه هستند و به هر چیزی که
فکر کنیم به سوی ما جذب می شود. به قول حسین: به دنیا هر جور
نگاه کنی، همونجور پیش میره.
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته


سلام. دست و دلم به نوشتن نمی ره. تا هفته ی بعد
سبز باشید.
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته

سلام.حال شما خوبه؟ حال ما خوبِ خوبه. حسین هم امتحاناش تموم
شده و حسابی با دمش گردو می شکنه. شبها ما رو ضابراه می کنه
تابخوابه و صبح ها تا لنگه ظهر خواب تشریف داره. به این می گن:
زندگی ایده آل. البته منم بیکار نمی شینم که آقا وقت عزیزش رو به
بطالت بگذرونه.یه فکرایی کردم که حسابی دست و بالش رو بند کنم.نه
نه نه اشتباه نکنید. منظورم فقط کلاسهای هنری و ورزشی بود. دنبال
یه کلاس تنبک خوب می گردم تو ساری. کسی سراغ نداره؟ نبود؟ و یه
کلاس ورزشی. مثلا رزمی. خدا به داد برسه.همین حالاشم همه
رو حریفه.کلاس رزمی بره چی می شه؟ کلاس زبان هم که دیگه
الان از شام شب واجبتره. خدا می دونه باید چند تا کامیون غر ازش
تحویل بگیریم تا کلاسهاشو بره. به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم.
و اما بعد:
***
حسین و شعر:
یه ماه پیش به مناسبت روز معلم ، معلم ها رو بردن اردو. دانش آموزان
هم علی رغم میل باطنی شون!!!! تعطیل شدن.حسین آقا هم تا
رسید خونه کیفشو انداخت توی اتاقش و رفت سراغ بازی. غروب که
خاله مریم اومد خونه مون ازش پرسید:تکلیفاتو نوشتی؟
حسین جواب داد: فردا تعطیلم. بسی رنج بردم در این سال سی...
خاله با تعجب پرسید: یعنی چی؟
حسین گفت: یعنی همین دیگه. سی سال زحمت کشیدم و درس
خوندم، حالا یه روز تعطیلم. می خوام بازی کنم.
2-
داشت زیر لب یه ترانه ای می خوند:
فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه غمگینه چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی می گن عاشق یکی دیگه هستی
ازش پرسیدم:داری اینو به کی می گی؟
جواب داد: به هیچ کس. اینو جومونگ داره به سوسانو میگه.
3-
امروز توی گوشم گفت:مامان، می دونی بچه ای که توی شلوارش پی
پی کرده چی می گه؟
من: چی می گه؟
حسین:میگه آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
4-
داشتم شعری رو زیر لب زمزمه می کردم: آه باران بارن، شیشه پنجره
را باران شست.
حسین بلافاصله گفت: دستش درد نکنه.
***
بچه خیلی شیطونی مهمون مامان اینا بود. وقتی رفتن، گفتم: وای !
عجب بچه شرّی بود.
حسین گفت: یه پلّه اونورتر از شر. شرّ ، مال یه دقیقه شه.
***
طبق خواست معلمش ازش یه امتحان جمله نویسی گرفتم. یکی از
سوالها این بود: به کاسه ای که از سفال ساخته شده باشد چه می گویند؟
نوشت: سفالی
گفتم: کامل بنویس. - کاسه سفالی-
گفت: اِ ! خیلی سوالهات راحته، اضافه کاری هم بکنم؟
***
من آلرژی دارم و گاهی ناگهانی عطسه می کنم.
شب توی ماشین داشتیم می رفتیم که یهو بی مقدمه عطسه
کردم.حسین گفت:وای ، لاین ماشین عوض شد.
من خنده م گرفت و شروع کردم چلوندن و زدنش. با خنده گفت:راس
می گم والله. یه ستاره از آسمون افتاد. یه تیکه از ماه هم کنده شد.
***
خیلی جُکه. باباامیر داشت دوچرخه شو تعمیر می کرد.بهش گفت:
حسین این زنجیرش...
و همینطور که داشت با زنجیر ور می رفت، حرفشو ادامه نداد.
حسین گفت: چی شده بابا؟ لق شده؟ بابا خواهش می کنم بهم بگو.
من طاقتشو دارم.
***
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته



سلام. حالتون چطوره؟ نی نی گولوهای نازتون خوبن؟ انشالله
همه بچه های دنیا شاد و سلامت باشن.
***
الان که دارم این یادداشت رو می نویسم حسین مدرسه است
و بابا امیر، اداره.( حسین چون مدرسه دو زبانه میره تا ساعت
دو و نیم مدرسه است) ، البته حسین به بهانه جا گذاشتن
ساعتش تو خونه عزیزجون، تصمیم گرفته از مدرسه یه راست
بره اونجا. طفلی خاله فریده که امسال کنکور داره.
****
حسین کلا چترباز ماهریه و روزی نیست که حتی شده برای یه
ساعت چترشو تو خونه عزیز اینا باز نکنه. طوری که دیگه نسبت
به اونجا حق آب و گل پیدا کرده و اونجا رو ملک اختصاصی
خودش می دونه. خاله فریده هم طفلک کنکور داره و ازش می
خواد وقتی اونجاست کمتر سرو صدا کنه.حسین هم شاکیه که:
خاله فریده باید بره تو اتاقش درس بخونه و مزاحم بازی و
شادی اون نشه. و مدعیه که:بالاخره همه جای خونه که مال
خاله فریده نیست که!!!
حالا دیروز آقا اومده خونه، می بینه من دارم مطالعه می کنم.
اول سعی میکنه با من یه گپ دوستانه رو شروع کنه که موفق
نمیشه. یه خورده اینور می زنه، یه خورده اونور می زنه و
بالاخره به من میگه: مامان اون کنترلو بده.
من: کنترل برای چی؟
اون: کنترل برای چیه؟ برای روشن کردن تلویزیونه دیگه. رادیو که
نمی خوام روشن کنم.
من: من دارم مطالعه می کنم ها.
حسین با لبخند:تو هم که مثل فریده همه جارو قرق می کنی
مامان.
***
داره سریال فاکتور 8 از تلویزیون پخش میشه.
حسین: مامان، فاکتور 8 چیه؟
من: اینجور که اینا می گن یه جور داروی کمیابه برای یه بیماری
خیلی خاص.
حسین: اگه به مریض نرسه چی میشه؟
من: اینجور که اینا می گن، فلج میشه. شایدم بمیره.
حسین: اگه بعد از اینکه فلج شد، دارو رو بهش بدن خوب
میشه؟
من: اینجور که اینا می گن، نه.
حسین با یه حس خاص سر تکون میده و خیلی جدی میگه:
مامان، ببین چه معجزه هایی می تونه اتفاق بیفته
کلا حس معنوی حسین و اعتقادش به خدا و معجزه خیلی
زیاده. قربون پسر گلم بشم.
***
هر کدوممون سرمون به کار خودمون گرمه. من چیزی می
نویسم و حسین داره تکالیفشو انجام میده. من گرسنه م میشه
و یه عصرونه گرم مثلا یه نیمرو می چسبه.صداش می کنم که:
حسین تو هم بیا یه لقمه بزن.
اومدن حسین همانا و هیچی واسمه من نموندن
همان.عصرونه شو که مفصل می خوره، خودشو می ندازه توی
بغل من. هرچی باشه هنوز یکی یدونه است ها.من قربون
صدقه ش می رم که : پسر منه، عسل منه، ناناز منه و اون
صورتمو می بوسه. از اون بوس هایی که فَکّ آدم رو 180 درجه
جابجا می کنه. چند دقیقه بعد من می گم: خب دیگه. محبت
بسه پسرم. حالا هر کی بره سر کار خودش.
حسین یه بار دیگه فک منو می فرسته پس کلّه م و می گه:
سر ِ کار من همینه دیگه.
***
دلیل حسین برای اثبات این که شهر نور - شهر کودکیهاش - از
شهر بابلسر ، شهر کودکیهای من، بهتره:
مامان، نور بهتر از بابلسره.بگم چرا. چون ما تو قرآن یه سوره به
اسم نور داریم ولی یه سوره اسم بابلسر که نداریم.
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - دریا |لینک به نوشته



